امان از روزگار


امان از روزگار

من یکی دل دارم و دلبر مرا باشد هزار

من چه گویم خود نمی‌دانم ندارم اختیار

مطربانِ خوش‌لقایِ خوب‌روی اندر میان   

خوش بُوَد مستی و هستی در بَر و رویِ نگار

نیکخواهانم دهندم پند و پندارند من   

عقل را آیینه دارم عشق را کردم مهار

من به خود کی می‌روم از عقل سوی عشق باز؟   

می‌کَشد هر دم مرا آن بویِ زلفِ مُشکبار

دین مِهر و مُهر دین بر چهره‌ام باشد گواه   

هر کجا چون می‌شوم گویند: "روی از وی بدار"

پیر ما جامی به کف از نرگسش دارد، مگوی   

روی سوی خانه خمّار دارد، هوش دار

شیخ شهرم گفت مر: "خدمت بدین مردم کنید"   

وَجه منبر گر نگیرد نیست او را هیچ کار

من به کنجی درنشسته در خرابات مغان   

گویم و خواهم چنین چندان امان از روزگار

جلوه! اسرار الهی نیست در بازار شهر   

از که می پرسی؟ بیا و دست ازین و آن بدار


میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)


چاپ شده در کیهان فرهنگی - شماره 378


یار منی هنوز

یار منی هنوز

  

گوید مرا که عشق: "تو یار منی هنوز

من بلبلم به باغ تو خار منی هنوز"

 

از این دو دیده باز رَوَد سیل ماتمی

ای سرو جوکنار! کنار منی هنوز

 

سر در سرِ کمند به عشقت نهاده من

یعنی شکارگیر و شکار منی هنوز

 

از دل چه گویمت؟ که به دل خوشتر آیدت

در این سیه بهار، بهار منی هنوز

 

خال سیه، به روی تو دانی که چیست آن؟

باشد نشانه‌ای که نگار منی هنوز

 

در کنج عافیت، ندهد جرعه‌ای ز مَی

آن یار پرجفا که خُمار منی هنوز!؟

 

ایرج نبوده‌ام که ز کینم برآوری

خنجر تو از نیام، تو یار منی هنوز

 

جامه‌دران رسید، گُل از بهرِ داد ما

ای من فدای گُل، تو دچار منی هنوز؟!

 

باز آمدم ز خود که پذیرای من شوی

من جلوه‌ام ز نور، تو نار منی هنوز

 

میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

17/10/1392 - تهران

 

 

این غزل را به یاد برادرم دکتر فرنود شکوهی (دانشیار دانشگاه اورمیه)‌ سرودم که در روز 19 دی ماه 1389 به خاطر افتادن هواپیما در اورمیه به سوی دادار پاک پرکشید. رُوانش شاد باد.

حالم خوش نیست!

 

 

رخ زیبا

رخ زیبا

دوش می گفت مرا : "من رخ زیبای توام

بهتر از من نبُوَد کس که دلارای توام"

بس که سودای تو پختم به خیالم هر دم

دل نمی‌گیردم آرام ز سودای توام

هر کسی راست نظر سوی مَهی دَم به دَمی

من چنانم که چنین محو تماشای توام

نفسی باد صبا بر سر کویش بگذر

دل ز کف داده و من غرق تمنای توام

این شب چله مرا گر به سرانجام رسد

شب و روزم بشود خواب ز رویای توام

خویش دریاب و نگر عمر کنون در گذرست

جرعه ای درکَش از این جام که مینای توام

بی خود از خویش شدم تا که قبولم کردی

آری، آری، بنما جلوه چو جویای توام

 

میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

چاپ شده در روزنامه اطلاعات 1389 ، شماره 11287

 

 

 

نور باده

نور باده


مرا ز وصل تو حاصل بجز تمنا نیست 

شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست

اگرچه حسن فروشند مه وشان به کمند  

چنین صفت که تو داری به روی رعنا نیست

اسیر خویش گرفتی، چه جای سرزنشست          

مرا فغان ز ستم‌های یار تنها نیست

من آن نیم که ز راز تو دم زنم، چون نی           

بیان کند که چه بودست، ناشکیبا نیست

دریغ و درد که از دست رفت این بیمار 

کسی به فکر پرستاری دل ما نیست

به روی لاله‌ وشان می‌خوریم باده ناب  

نشاط دهر طلب کن که عشق دانا نیست

شنیده ام سخنی خوش ز پیر می‌کده دوش           

ز خویش من نشناسم منی که با ما نیست

چو توبه در ره عشق آبگینه بر سنگست           

دلست و قطره خون این که سنگ خارا نیست

بیا و فال نکو زن که یار باده فروش    

ز نور باده مگر جلوه اش هویدا نیست؟


میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)


از شبکه تماشا - وابسته به سازمان صدا و سیما در برنامه هفت ترانه خوانده شد.


پرتو نور

پرتو نور


بجز وصال توام با مَنَت تمنا نیست      

خیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست

شبی نشسته به بامم رسید بلبل مست    

مرا بگفت:"جهان آشیان عنقا نیست"

بکوش و سرزنش یار بی بهانه بخر    

چه لذتی بَرَد آن عاشقی که رسوا نیست

همه ملامت مجنون کنند و بی خبرند   

جنون زنده دلان هرزه‌گرد صحرا نیست

غم زمانه ندارد کرانه‌ای دریاب

دریغ عمر عزیزم، که پای بر جا نیست

به یاد ساقی گلچهره می‌زنم جامی       

سرود مجلس ما جز به روی زیبا نیست

تو وقت خوش بطلب ساقیا به جامم ریز

از آن سبو که مَی ناب جز بدان جا نیست

بیا به جلوه بِده پرتوی ز چشمة نور     

بدان توان پر و بالی گشود، اوج پیدا نیست


میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

خوانده شده در نشست ادبی دانشجویان دانشگاه های ژاپن به مناسبت روز حافظ - 1390

خاطر خوش

خاطر خوش

 

هنوز جز به دل سنگ جای مینا نیست

اشارتی‌ست‌ که رویی به چشم بینا نیست

 

اگر ز غصه بمیرند بلبلان چمن

بیا که هیچ بهاری به حسرت ما نیست

 

به رنج بردن بیهوده گنج نتوان یافت

کلید گنج سعادت همیشه پیدا نیست

 

غنیمتی‌ست تو را شمع، وصل پروانه

به‌هوش باش‌ که امروز رفت و فردا نیست

 

بُوَد تعلق دل با تو هم چنان هر دم

بدین خیال دلم یک نفس شکیبا نیست

 

هنوز بر نَکَنَم دل اگر چه پیرم باز

امید هست چو دانم که عشق تنها نیست

 

برو به کوی فلانی تو ای صبا! این دَم

بگو تو را سپر صبر هست ما را نیست

 

بریز باده صافی به جامم ای ساقی!

خوشست خاطرم امشب که غیر با ما نیست

 

ز شیخ شهر شنیدم که یک زمان می گفت:

ببین که جلوه بجز رند بی و سر و پا نیست!

 

 میرزا جلوة گیلانی (فربود شکوهی)

 

چاپ شده در مجله راه زندگی 1416 صفحه 8

غزل شماره 88

مَیْ خون آب

یک دو جامی نزدیم آن مَی خون‌آب کجاست؟
روزه یک سو شد و عید آمد و مِضراب کجاست؟
لب بِنِه بر لب من، تشنة آن آبم کن
بهره‌مند از لب آن تَرگُل خوش‌آب کجاست؟
دوشم این نکته شنیدم ز پسِ پردة مِهر
گُل ندارد به لطافت رخ مهتاب کجاست؟
دل؛ اسیر خَم آن زلف خَم اندر خَم شد
کاروانی است که ره گم شده پایاب کجاست؟
حالِ دل گوی که تا آیت عشق آموزی
این سخن جمله بماند، سخن ناب کجاست؟
گفت: «دانی سخنِ دل به که باید گفتن؟»
گفتم: «آن مونس خوش‌لهجة شاداب کجاست؟»
گفتم: «ای دُر تو چه دَردی به صدف داری؟»؛ گفت:←
←«اندرین بحر خود آن گوهرِ نایاب کجاست؟»
همه جا از تو نشان است و نشان از تو کم است
دل ما سوخت ز غم گوی که «میراب کجاست؟»
دیشب از داغِ غمِ هجرِ تو بلبل می‌خواند:←
←«ناشکیبم ز تب و تاب مرا تاب کجاست؟»
به ادب کار برآید به جهان، دل خوش‌دار
به از این گر طلبی، مسلک و آداب کجاست؟
هر که بینی لبش از دعوی منصور پُر است
سَرِ ما رفت سَرِ دار که محراب کجاست؟
جلوه! کی دولت تدبیر به تقدیر رسد؟
شبِ تار است ببین مِهرِ جهان‌تاب کجاست؟

میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

غزل شماره 87

مهرآیین

به مِهر آیین کنم تازه سرودِ جاودانی را   

ز دل بیرون کنم کین را، برآرم شادمانی را


ز مِهرت سر به دارم من، هزاران بار سَر دادم

سرودِ مهرگان از دل، ز نو سازم جهانی را

به دربارِ شَهی چون او، نواز ای باربَد! چنگی   

بر این گیسوپریشان زَن، تو چنگِ کامرانی را


به خود هر دَم ز نو گویم: "چه سان دارم زبانم را؟"   

زبان گوید مرا هر دَم: "مگو رازِ نهانی را"


مرا چشمی‌ست در کارش، ولی دل گویدم: "جانا   

به دیده کی توان دیدن؟ تو آن محبوبِ جانی را"


بُوَد هر دَم ز نو دردی، ز نو دردی مرا هر دَم   

به پیری می‌رسد رهرو، چنین گویم چنانی را


مرا پیر مغان باشد، چراغ پر فروغ و فرّ

بدان درگه سپارم دل، فروزد آسمانی را


بَرَم ره سوی مَیْ‌خانه به پیشِ پیرِ فرزانه   

چه خوش گوید: "سر اندازم، همه نام و نشانی را"


بیا ساقی! مرا اکنون بریز آن دُردِ جان‌افزا   

که تا این جلوه برگیرد ز سر کامِ جوانی را


فربود شکوهی (میرزا جلوة گیلانی)


چاپ شده در روزنامه شرق، شماره 1701، رویة : 5

رباعی-2

شب تارُم تو گویی بی سَحَر بی

مرا خنجر به خون آغشته تَر بی

شنیدن کی؟ بُوَد مانندِ دیدن

یقین دارُم که این شب را سَحَر بی

 

فربود شکوهی (جلوه)

یک ترانه

گرچه تا کنون دست به نوشتن ترانه ای نبردم. اما به خواهش دوستان برای یک کنسرت ترانه زیر را سرودم. امید که به دل بنشیند.

 

نَم نَمَک اَبرا می‌آن ، تا بشینن روی ماه

داره بارون می باره، از دل ابر سیاه

آسمون گریه نکن، یه روز آفتاب می تابه

ستاره غصّه نخور، یه شب مهتاب می تابه

دوباره با خورشید همه می خونن

سرود شادی رو همه می دونن

آسمون گریه نکن، گریه نکن، اَبرا می‌رَن

بلبلا نغمه سرا می‌شَن تویِ باغ و دَمَن


شب تارُم تو گویی بی سَحَر بی

مرا خنجر به خون آغشته تَر بی

شنیدن کی بُوَد مانندِ دیدن

یقین دارُم که این شب را سَحَر بی

 

نَم نَمَک اَبرا می‌رَن،

نَم نَمَک اَبرا می‌رَن

...

قربود شکوهی (جلوه)

غزل شماره هشتاد و چهارم

روز وداع یاران

بگذار تا بگویم شرح فراق یاران
از دست رفت صبرم، با من ببار باران

هر لحظه سر به سویی، بَر می کُند نگاهم
دیگر کَسش نبیند در رهگذر خرامان

تو جانِ جانِ مایی، ای نور هر دو چشمم
میل دگر ندارد، جان بی جمال جانان

شب‌ها مرا سحر شد، آیینِ من دگر شد
مرغ سحر فرو خفت، نای خوش هَزاران!

سودا ز سوز سینه، عشق و غم و دگر هیچ
سودا ز عشق خیزد، ناله به غمگساران

در کوی نیکنامی با خیل عشقبازان
سرها بریده باید، پیمان سر بداران


یادت به دل نشسته گر خاطرت سمر شد
رفتی ولی به در هست، چشم امیدواران

چشم از تو برنگیرم، تا هست در وجودم
مِهری از آن هِزاران، تا هست روزگاران

ای جلوه کز فروغش، نوری به دل بتابد 
گر جامه‌ات سیه شد، روزِ وداعِ یاران

 

فربود شکوهی (جلوه)


غزل شماره هشتاد و سوم  

شور دگر

 

وقت آن است به میخانه قدح در گیریم

 

تا میی مانده لبی از لب ساغر گیریم

 

خوش برآنیم نظر در ره جانان هر دم

 

بو که از خاطر رندان مددی بر گیریم

 

ای بت چشم چو بادام مزن تیر بلا 

 

ما اسیر سر زلفیم نه لشکر گیریم

 

کرده ام توبه که از کوی تو باز آیم باز

 

طالع بخت من آن است که از سر گیریم

 

گر به شطرنج جفا از همه کس دربازیم

 

به ادب نیست اگر خرده به داور گیریم

 

پیر ما گفت به راز از سر دین ما را دوش:

 

لطف او برتر از آن است که با زر گیریم

 

به نوای خوش آن دف که زند پنجه او 

 

جان روان می شود از تن پی او پَر گیریم

 

به هوای سر کویش برسیم از سر مِهر 

 

خوش در آن زلف خَم اندر خَمش اندر گیریم

 

صوفی از آینه صاف به جامم بنگر

 

تا در آن جلوه ز می شور دگر بر گیریم

 

جلوه - فربود شکوهی

 

توکیو - ژاپن

 

:: شما از کدام بیت خوشتان می آید؟

 

غزل شماره هشتاد و دوم

سخن راز ‌آلوده

 

مست آن می بُوَدم کز همه خمّارتر است 

 

سرخوشی آرد و لیک از همه هشیارتر است

 

سر خوش از آن می لعلم که در آن عکس بتی

 

طره‌ی پرشکنش از همه طرارتر است

 

مستی ما که بُوَد شهره آفاق , عجب         

 

قصه مستی ما از چه خریدارتر است؟

 

نو عروس چمنم گفت به گلبانگ بلند:  

 

فکر مشّاطه نگر از همه کس خوارتر است

 

گرچه در چین سر زلف تو خوش در بندم 

 

عجب آزاد کسی بی تو گرفتارتر است!

 

شور مجنون به جنون رونق بازاری داد       

 

ورنه لیلی نشنیدم به مَثَل یارتر است

 

آن که در عشق سزاوار سرِ دار شود         

 

هم چو منصور به حق مَحرم اسرارتر است

 

گر خرابی چو مرا وادی حیران در پیش    

 

رازآلوده سخن گو که خبردارتر است

 

خوش برانیم مر آن توسن بی چونی را      

 

تا بیابان عدم کز همه رهوارتر است

 

شرم از آن چشم سیه باد که بی روی بتی

 

دولتش تا به سحر از همه بیدارتر است

 

گفتم از دست بتی ناله زنم هر شب و روز

 

زیر لب گفت: عجب! بس که دل آزارتر است

 

جاه و ثروت بُوَد آن قله زیبا ، اما

 

هر که بالا رود ای جلوه نگونسارتر است

 

فربود شکوهی - جلوه

توکیو - ژاپن

غزل هشتاد و یکم

 ساز دل ما

 

 ز حد بگذشت و می دانی وفایی نیست دنیا را

 

بیا و ماجرا کم کن مگو امروز و فردا را

 

بیا و مجلس ما را به رودی خوش، سرودی خوش

 

مهیا کن، مصفا کن، بزن ساز دل ما را

 

چو دیدم آن زمان گل را که بشکفته است با خاری

 

به خود گفتم به نگشاید که صوفی این معما را

 

غزل خوانم ، برقص آیم بدان گلبانگ جادویی

 

سحرگه بانگ بر می زد موذن شور شیدا را

 

صفیر نغمه شادی ز اوج هفت گردون شد

 

چه سود از قیل و قال ما ، بیاور جام معنا را

 

چو آن خورشید خرگاهی، براندازد نقاب از رو

 

خم آن دلستان ابرو بَرَد ایمان ، زلیخا را

 

نوازش می کند هر دم،  صبا زلفش به هر سویی

 

شکنج زلف او آرد  به کارم صد گره ما را

 

فلک عقد ثریا را بدان نظمی بر افشاند

 

که لبخندی به لب آرد، مر آن لعل شکرخا را

 

ببین آن جلوه روشن، ز نور باده صافی

 

اگر گلچهر رز ساقی شود این مجلس ما را

 

 

جلوه ـ فربود شکوهی

 

توکیو

 

کدام  مصرع یا  بیت به نظرتان دلنشین می آید؟

 

غزل شماره هشتادم

 

طرح نو

 

به آن خمی که دو چشمت به ابروان انداخت 

 

به قصد جان من خسته در کمان انداخت

 

من از وصال تو خوش برگرفته بودم دل 

 

فریب چشم توام باز در گمان انداخت

 

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب 

 

که رنگ و بو به گلستان و بوستان انداخت

 

به گرد صحبت نامردمان مگرد و برو 

 

چو بی وفایی دوران در آسمان انداخت

 

ز نقش روی تو با کس سخن نیارم گفت

 

مرا که خال لبت مُهر بر دهان انداخت

 

بدان خوشم که صبا بویی از تو باز آرد 

 

مرا که بر سر سجاده در اذان انداخت

 

دل شکسته ما را که می خرد , زنهار 

 

مرا که شهرت رندی به گوش جان انداخت

 

به بزم نیک شما غبطه می خورد واعظ 

 

سرود مجلس جم را به یادمان انداخت

 

چو بر امید وصالت خوشم به جور عدو 

 

مرا ز جور چه گویی که جان توان انداخت

 

فریب زلف تو را من نخورده ام جانا 

 

کزین شکار فراوان به دام تان انداخت

 

سخن ز مهر تو این دم چو در میان آمد 

 

غزل به خامه ما هم در این زمان انداخت

 

ز رخ نقاب برانداز و جلوه را دریاب 

 

که طرح نو به جهان نیز می توان انداخت

 

فربود شکوهی (جلوه)

 

توکیو - ژاپن

 

 

غزل شماره هفتاد و نهم

کیش مهر

 

در کیش تو شیرین تر،  از مهر سخن گویم

 

شوری به سر افکندی، کز دست نمی شویم

 

بر تنگ دهان زیبد،  یک بوسه تو بنشانی

 

تشبیه دهانت را،‌  با غنچه نمی گویم

 

تا یاد تو افتادم،   ایمان سر آن دادم

 

رندی و خراباتی ، دین داری از آن جویم

 

شوریده به رقص آید،  هر کو بزند جامی

 

کز آب لبت هر دم،  پیمانه فرو شویم

 

چون کشتی بی لنگر ،‌  من نسل بنی آدم

 

هر روز به این سویم  ،‌  هر شام به آن سویم

 

این عالم هستی را ،  با یک دو گنه زاید

 

ولله که نکو گوید ،  آن پیر خطا پویم :

 

"آن کار که آدم کرد،  آن را به خطا منگر

 

این نکته تو بر تو ، رازیست کرا گویم؟ "

 

از آه دل تیره ، سوزم گنه آدم 

 

زان پس شودم آیا یک عالم نو جویم؟

 

ای جان جهان بر گو ،  آن سِرّ به سَر مُهرت

 

عالم به هوس نبود ،   ‌فرمای چه من پویم؟

 

در مکتب رندی رو،   تا جلوه حق بینی

 

این جمله چه خوش گوید‌، آن خواجه خوش خویم

 

جلوه ( فربود شکوهی ) 

 

ژاپن - توکیو

 

کدام  مصرع یا  بیت به نظرتان دلنشین می آید؟

غزل هفتاد و هشتم

حلقه ماه نو

 

 ای مه تو چه می خواهی , زین بیش مرنجانم

 

 طاقت ز کفم بردی , از خویش گریزانم

 

صد گلشن جان بینی , از خویش چو بگریزی

 

قربان شو و قربان کن, قربان به تو می دانم

 

در گوش فلک بنگر , آن حلقه ماه نو

 

ای جان جهان برگو, چون گوش به فرمانم

 

جانا به تو می بینم ، این جمله عالم را

 

من هیچ نمی خواهم, من هیچ نمی دانم

 

در سر، سر سودایت با دیده سر گفتم

 

گفتی غلطی بگذر وز گفته پشیمانم

 

آن خواجه تماشایی , خوش گفت به زیبایی

 

رخساره به کس ننمود , آن شاهد و می دانم

 

در برگ خزان بنگر , هر دم به دم دیگر

 

با جامه نو آید ,  می بینم و حیرانم

 

بلبل به رخش خواند آن نغمه شیدایی

 

کز روی نکو رویان , من نیز همان خوانم

 

افسرده و پژمرده کفر است به هر مذهب

 

در روی نکو دیدم , ایمان و مسلمانم

 

زین خلق پر از شکوه, ای مطرب خوش لهجه

 

برگیر و بزن سازی , تا باز غزل خوانم

 

ای جلوه ز خود بگذر, تا لام و الف بینی

 

در لام و الف بنگر , در هیچ پریشانم

 

جلوه ( فربود شکوهی)

 

 ژاپن - توکیو

 

کدام  مصرع یا  بیت به نظرتان دلنشین می آید؟

 

غزل هفتاد و هفتم

فراغ


تا کی ز فراغت بنهم سر بَرِ  زانوی

 

تا کی ز دو چشمان رَوَدَم آب به صد جوی


بر ما نظری کن که سرِ خویش ندانیم

 

از  خود برمیدیم  ز  بُن  تا  سر  هر  موی


یک چند بخواندیم به مکتب سخن از عشق

 

اکنون  بگریزیم  ز  عشق  از  سر هر کوی


با کفر سر زلف تو،  ایمان ز چه پرسی؟

 

ما  جمله  اسیریم  به  تابِ  سرِ  گیسوی


یک چند سفر کردم از آن مُلک که شاید

 

خود را  و  ترا  جمله فرامش کنم آن سوی


دوشینه غمم بود که روی تو ندیدم

 

اکنون  به  چه  حالیم؟ غریبیم  به هر روی


بر ماه نظر   می کنم   امشب به خیالی

 

شاید که در آن  باز  ببینم  رخِ  مه روی


گویند به لب،   خالِ تو  بس  جلوه  نماید

 

آری   اگرم   باز  کُنی  آن خم  ابروی!

 

 

جلوه – فربود شکوهی

 

(ژاپن - توکیو)

 

کدامیک از بیت ها را پسندید و به دلتان خوش نشست؟

غزل هفتاد و ششم

 

هم نشین شب

 

دلا مرو که حریف شبانه ات هستم   

 فدای زلف چلیپا که دل در او بستم 

خمار صد شبه دارم کجایی ای ساقی؟  

 بیا که با خط بغداد، خاطرت خستم 

به چین زلف تو شد دل مقیم و باز خجل  

چه بودی ار گرهی می‌گشودی از دستم؟ 

دو چشم شوخ تو شیرین نشست بر چشمم   

بدین دو آینه یا رب چه طرف بر بستم؟ 

هوای چون تو مهی کی سرود مهر آرد؟  

 که با نسیم خوشت دل به مهر پیوستم 

در آن میانه عشاق سوختم،‌ گفتی : 

  ببین که تیر محبت برفت از شستم! 

بدان نشان که مرا داد پیر خوبانم  

 سزد اگر همه خوبی ربایی از دستم 

اگر چه زورق صبرم به سیل دیده شکست 

 به راه باد سر کوی یار بنشستم 

به صوت قمری خوش لهجه بس غزل خوانم  

 به چشم شاه شما مفلس و تهیدستم 

چو شمع صبحدمم سوخت جان خونینم   

 به شمع طعنه زدم هان ببین چه سرمستم! 

به خنده گفت مرا شمع هم نشین شبم: 

  شرار شعله شبگیر آتشین هستم 

نگر به واعظ مسکین ز جلوه شکوه برد 

سخن چه فایده گفتن چرا که من مستم

جلوه - فربود شکوهی

 

ژاپن - توکیو

 

کدام جمله را می پسندید و به دلتان نشست؟

غزل هفتاد و پنجم

 

شوخ شیرین کار

 

ای شوخ شیرین کار من،  یک دم بیا اندر برم


تا خرقه تزویر را،  یک باره از تن بر درم

 

ای رند عالم سوز من ، شوری دگر در من بزن


از مستی این شور هم ، دستی به ساغر می برم

 

روزی گذر کن چون صبا بر لاله پرپر ز غم


بیداد زلفت می زند آتش بر این خاکسترم

 

در کاسه زر  گر ترا ، آب طربناکی بُوَد 


یک جرعه بر خاکم فکن ،  زان می درخشد گوهرم
 

 

در گردش ساغر نگر ، ساقی تعلل تا به کی؟


 دورش  به کامم  گر فُتد ، آید تسلسل در سرم

 

نی بر لب شیرین او ، شکّر فشانی می‌کند  


 لب را نهادم بر لبش ، کز شهد هم شیرین ترم

 

از نکهت او جامه‌ای،  چون گل قبا بر تن کُنم 


ای مرغ خوش خوان شُکر کن، در نوبهاری دیگرم

 

او چون سلیمان زمان ، بر ذره‌ای خوش بنگرد 


 ای شه نظر بر من فکن،  از مور دانی کمترم

 

از نرگس مستانه‌اش ، باید کشید آن نازها 


 آن جعد و کاکل گر مرا،  باید ، ز خود هم  بگذرم

 

من در عدم ره می زنم ، تا خویشتن پیدا کنم


در جام جم دیدم دمی ، پیر مغان شد رهبرم

 

ای جلوه در دیدار او ، غافل مشو یک دم از او  


 باشد که نتوان داشتن ، این لحظه را در باورم

 

جلوه - فربود شکوهی

 

کدام جمله را می پسندید و به دلتان نشست؟