یار منی هنوز
گوید مرا که عشق: "تو یار منی هنوز
من بلبلم به باغ تو خار منی هنوز"
از این دو دیده باز رَوَد سیل ماتمی
ای سرو جوکنار! کنار منی هنوز
سر در سرِ کمند به عشقت نهاده من
یعنی شکارگیر و شکار منی هنوز
از دل چه گویمت؟ که به دل خوشتر آیدت
در این سیه بهار، بهار منی هنوز
خال سیه، به روی تو دانی که چیست آن؟
باشد نشانهای که نگار منی هنوز
در کنج عافیت، ندهد جرعهای ز مَی
آن یار پرجفا که خُمار منی هنوز!؟
ایرج نبودهام که ز کینم برآوری
خنجر تو از نیام، تو یار منی هنوز
جامهدران رسید، گُل از بهرِ داد ما
ای من فدای گُل، تو دچار منی هنوز؟!
باز آمدم ز خود که پذیرای من شوی
من جلوهام ز نور، تو نار منی هنوز
میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)
17/10/1392 - تهران
این غزل را به یاد برادرم دکتر فرنود شکوهی (دانشیار دانشگاه اورمیه) سرودم که در روز 19 دی ماه 1389 به خاطر افتادن هواپیما در اورمیه به سوی دادار پاک پرکشید. رُوانش شاد باد.
حالم خوش نیست!

دکتر فربود شکوهی (جلوه) از نویسندگان و سَرایندگان ایران است که هم در پهنه غزل و هم در پهنه فلسفیسرایی در میان ادبدوستان پارسیزبان نامآشنا است. شیوه نویِسِش ایشان «پارسی سره» است. وی را بنیادگذار فلسفیسَرایی ایران بدانند.