غزل شماره 87

مهرآیین

به مِهر آیین کنم تازه سرودِ جاودانی را   

ز دل بیرون کنم کین را، برآرم شادمانی را


ز مِهرت سر به دارم من، هزاران بار سَر دادم

سرودِ مهرگان از دل، ز نو سازم جهانی را

به دربارِ شَهی چون او، نواز ای باربَد! چنگی   

بر این گیسوپریشان زَن، تو چنگِ کامرانی را


به خود هر دَم ز نو گویم: "چه سان دارم زبانم را؟"   

زبان گوید مرا هر دَم: "مگو رازِ نهانی را"


مرا چشمی‌ست در کارش، ولی دل گویدم: "جانا   

به دیده کی توان دیدن؟ تو آن محبوبِ جانی را"


بُوَد هر دَم ز نو دردی، ز نو دردی مرا هر دَم   

به پیری می‌رسد رهرو، چنین گویم چنانی را


مرا پیر مغان باشد، چراغ پر فروغ و فرّ

بدان درگه سپارم دل، فروزد آسمانی را


بَرَم ره سوی مَیْ‌خانه به پیشِ پیرِ فرزانه   

چه خوش گوید: "سر اندازم، همه نام و نشانی را"


بیا ساقی! مرا اکنون بریز آن دُردِ جان‌افزا   

که تا این جلوه برگیرد ز سر کامِ جوانی را


فربود شکوهی (میرزا جلوة گیلانی)


چاپ شده در روزنامه شرق، شماره 1701، رویة : 5

غزل شماره 86

دل دیوانه

باز این دل دیوانه، بشنود کلامت را

پیمانه به پیمودست، این شُربِ مدامت را

وندر غم او هر دَم، خون شد جگر از دَردم  

عاشق چه کند؟ این دَم، بُرده است سلامت را


بنشین برِ ما یک دَم، ای عاشق شیدایی  

بنشان چو به پا خیزی، کآشوبِ قیامت را


شمشاد خرامان کن، تا سرو بیاموزد  

چون دید ز بالایت، زیباییِ قامت را


با عشق نیامیزد، عقل از سَرِ نادانی  

با ما به از این می‌باش، بگذار مرامت را


ماییم و مَی و جامی، در گوشة می‌خانه  

ساقی مَنِه از دستت، آن گردشِ جامت را


دستی به سرم برکَش، تا برکَشد اندیشه  

از پیرِ مغان دارم این دستِ کرامت را


گفتی که سرافرازم، بگشای ز سر رازم  

گفتا که نگه می‌کن آن خم شدهِ قامت را


زین پست فراز آید، زان اوج فرود آید  

درویش مخور از دل، افسوس و ندامت را


بر آب مَزن خاکی، تا گِل نشود ، باری  

شاید که فرو شوید اندوهِ ملامت را


تیری که بشد از دست، هر چند که نآید باز  

باز آی که دیگر نیست این جلوة نامت را


فربود شکوهی (میرزا جلوه گیلانی)


چاپ شده در روزنامه جام جم، شماره 2539

غزل شماره 85

شادخوار    

زلفت، شکسته رونق مُشک تَتار  را   

خَطَّت خزان نِموده به عالم، بهار را


گفتی در این بهار، بها یافت هر دیار   

رونق نداشت بی تو گُلی هر دیار را


ما عاشقیم و زار و ندانیم کسب و کار   

سود و زیان یکی است بِباز این قُمار را


بی تو نه خواب دارم و آرام و نی قرار   

ما را مَدار خوار و بگردان مَدار را


از خاکِ تیره تا به چکادِ سپیدپوش   

خورشیدچهره کو؟ همه چشم انتظار را


بس جوی ها رَوان ز کنارم شد از دو چشم   

ای سَروِ جوکنار!  بجوی این کنار را


بنواز چنگ عشق که گوشم ترانه خواست   

آرام کُن ز سَر، تو دلِ بی‌قرار را


از جورِ این زمان و زمانه دلم گرفت   

آن نای و نوش، گشته فراموش یار را


چشم از جمال روی تو روشن شده، ولیک   

زلفت سیاه کرده به من روزگار را


آن کو شکار تُست کسی چون زند به تیر؟   

ای شیر تیز پنجه!، بگیر این شکار را


عمری گذشت و هیچ ندانم که چون گذشت   

دیگر نماند هیچ،  نگر کوله بار را


سَد  جام درکَشی ز کفِ ساقی، ای صنم!   

بر جلوه  نام چون بِنَهی شادخوار را؟!


فربود شکوهی (میرزا جلوه گیلانی)


آموزه:

سَد: 100

تَتار: تاتار

چاپ شده در روزنامه آسیا، شماره 4728، رویه:  4 و نیز روزنامه شرق ، شماره 1713، رویه: 5