دل دیوانه

باز این دل دیوانه، بشنود کلامت را

پیمانه به پیمودست، این شُربِ مدامت را

وندر غم او هر دَم، خون شد جگر از دَردم  

عاشق چه کند؟ این دَم، بُرده است سلامت را


بنشین برِ ما یک دَم، ای عاشق شیدایی  

بنشان چو به پا خیزی، کآشوبِ قیامت را


شمشاد خرامان کن، تا سرو بیاموزد  

چون دید ز بالایت، زیباییِ قامت را


با عشق نیامیزد، عقل از سَرِ نادانی  

با ما به از این می‌باش، بگذار مرامت را


ماییم و مَی و جامی، در گوشة می‌خانه  

ساقی مَنِه از دستت، آن گردشِ جامت را


دستی به سرم برکَش، تا برکَشد اندیشه  

از پیرِ مغان دارم این دستِ کرامت را


گفتی که سرافرازم، بگشای ز سر رازم  

گفتا که نگه می‌کن آن خم شدهِ قامت را


زین پست فراز آید، زان اوج فرود آید  

درویش مخور از دل، افسوس و ندامت را


بر آب مَزن خاکی، تا گِل نشود ، باری  

شاید که فرو شوید اندوهِ ملامت را


تیری که بشد از دست، هر چند که نآید باز  

باز آی که دیگر نیست این جلوة نامت را


فربود شکوهی (میرزا جلوه گیلانی)


چاپ شده در روزنامه جام جم، شماره 2539