غزل شماره 87
به مِهر آیین کنم تازه سرودِ جاودانی را
ز دل بیرون کنم کین را، برآرم شادمانی را
ز مِهرت سر به دارم من، هزاران بار سَر دادم
سرودِ مهرگان از دل، ز نو سازم جهانی را
به دربارِ شَهی چون او، نواز ای باربَد! چنگی
بر این گیسوپریشان زَن، تو چنگِ کامرانی را
به خود هر دَم ز نو گویم: "چه سان دارم زبانم را؟"
زبان گوید مرا هر دَم: "مگو رازِ نهانی را"
مرا چشمیست در کارش، ولی دل گویدم: "جانا
به دیده کی توان دیدن؟ تو آن محبوبِ جانی را"
بُوَد هر دَم ز نو دردی، ز نو دردی مرا هر دَم
به پیری میرسد رهرو، چنین گویم چنانی را
مرا پیر مغان باشد، چراغ پر فروغ و فرّ
بدان درگه سپارم دل، فروزد آسمانی را
بَرَم ره سوی مَیْخانه به پیشِ پیرِ فرزانه
چه خوش گوید: "سر اندازم، همه نام و نشانی را"
بیا ساقی! مرا اکنون بریز آن دُردِ جانافزا
که تا این جلوه برگیرد ز سر کامِ جوانی را
فربود شکوهی (میرزا جلوة گیلانی)
چاپ شده در روزنامه شرق، شماره 1701، رویة : 5
دکتر فربود شکوهی (جلوه) از نویسندگان و سَرایندگان ایران است که هم در پهنه غزل و هم در پهنه فلسفیسرایی در میان ادبدوستان پارسیزبان نامآشنا است. شیوه نویِسِش ایشان «پارسی سره» است. وی را بنیادگذار فلسفیسَرایی ایران بدانند.