امان از روزگار

من یکی دل دارم و دلبر مرا باشد هزار

من چه گویم خود نمی‌دانم ندارم اختیار

مطربانِ خوش‌لقایِ خوب‌روی اندر میان   

خوش بُوَد مستی و هستی در بَر و رویِ نگار

نیکخواهانم دهندم پند و پندارند من   

عقل را آیینه دارم عشق را کردم مهار

من به خود کی می‌روم از عقل سوی عشق باز؟   

می‌کَشد هر دم مرا آن بویِ زلفِ مُشکبار

دین مِهر و مُهر دین بر چهره‌ام باشد گواه   

هر کجا چون می‌شوم گویند: "روی از وی بدار"

پیر ما جامی به کف از نرگسش دارد، مگوی   

روی سوی خانه خمّار دارد، هوش دار

شیخ شهرم گفت مر: "خدمت بدین مردم کنید"   

وَجه منبر گر نگیرد نیست او را هیچ کار

من به کنجی درنشسته در خرابات مغان   

گویم و خواهم چنین چندان امان از روزگار

جلوه! اسرار الهی نیست در بازار شهر   

از که می پرسی؟ بیا و دست ازین و آن بدار


میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)


چاپ شده در کیهان فرهنگی - شماره 378