روز وداع یاران

بگذار تا بگویم شرح فراق یاران
از دست رفت صبرم، با من ببار باران

هر لحظه سر به سویی، بَر می کُند نگاهم
دیگر کَسش نبیند در رهگذر خرامان

تو جانِ جانِ مایی، ای نور هر دو چشمم
میل دگر ندارد، جان بی جمال جانان

شب‌ها مرا سحر شد، آیینِ من دگر شد
مرغ سحر فرو خفت، نای خوش هَزاران!

سودا ز سوز سینه، عشق و غم و دگر هیچ
سودا ز عشق خیزد، ناله به غمگساران

در کوی نیکنامی با خیل عشقبازان
سرها بریده باید، پیمان سر بداران


یادت به دل نشسته گر خاطرت سمر شد
رفتی ولی به در هست، چشم امیدواران

چشم از تو برنگیرم، تا هست در وجودم
مِهری از آن هِزاران، تا هست روزگاران

ای جلوه کز فروغش، نوری به دل بتابد 
گر جامه‌ات سیه شد، روزِ وداعِ یاران

 

فربود شکوهی (جلوه)