مَیْ خون آب

یک دو جامی نزدیم آن مَی خون‌آب کجاست؟
روزه یک سو شد و عید آمد و مِضراب کجاست؟
لب بِنِه بر لب من، تشنة آن آبم کن
بهره‌مند از لب آن تَرگُل خوش‌آب کجاست؟
دوشم این نکته شنیدم ز پسِ پردة مِهر
گُل ندارد به لطافت رخ مهتاب کجاست؟
دل؛ اسیر خَم آن زلف خَم اندر خَم شد
کاروانی است که ره گم شده پایاب کجاست؟
حالِ دل گوی که تا آیت عشق آموزی
این سخن جمله بماند، سخن ناب کجاست؟
گفت: «دانی سخنِ دل به که باید گفتن؟»
گفتم: «آن مونس خوش‌لهجة شاداب کجاست؟»
گفتم: «ای دُر تو چه دَردی به صدف داری؟»؛ گفت:←
←«اندرین بحر خود آن گوهرِ نایاب کجاست؟»
همه جا از تو نشان است و نشان از تو کم است
دل ما سوخت ز غم گوی که «میراب کجاست؟»
دیشب از داغِ غمِ هجرِ تو بلبل می‌خواند:←
←«ناشکیبم ز تب و تاب مرا تاب کجاست؟»
به ادب کار برآید به جهان، دل خوش‌دار
به از این گر طلبی، مسلک و آداب کجاست؟
هر که بینی لبش از دعوی منصور پُر است
سَرِ ما رفت سَرِ دار که محراب کجاست؟
جلوه! کی دولت تدبیر به تقدیر رسد؟
شبِ تار است ببین مِهرِ جهان‌تاب کجاست؟

میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)