داد-و-بی‌داد

در کمین کاروان،

راه‌زنان از پُشتِ پُشته،

از سر بی‌داد،

بِدزدند مال مردم را،

لَختی دیگر میان خود،

از سر داد،

بخش کنند مال مردم را‎.‎

داد و بی‌داد‎.‎

آیین راه‌زنان،

دادگری‌ست؟ یا بی‌دادگری؟

نام کتاب : رَهایی از رَهایی
نویسنده : دکتر فربود شکوهی (جلوه)

سپهر تیز-تَگ

اسپ سپهر است تیز-تگ.
بتازد،
روز از پی شب،
شب از پی روز،
نیست آرامشی،
ابرهایِ پر شتاب را،
مردمانِ بی‌تاب را.
بَرسانِ گیسوانِ در باد،
آدمی است پریشان.
آدمی پَیِ پریشانی؟ یا پریشانی پَیِ آدمی؟

نام کتاب :‌ رهایی از رهایی
نویسنده : دکتر فربود شکوهی (جلوه)

درگاه اینستاگرام

درود. هم اکنون در درگاه اینستاگرامی زیر در باره خواجه حافظ گزارش‌هایم را می‌نویسم.

www.instagram.com/jelveh.hafez
 

شرح دیوان خواجه حافظ

دوستان گرامی

سلام. پس از حدود بیست سال پژوهش و بررسی سرانجام شرح دیوان غزلیات خواجه حافظ به پایان رسید و حدود 100 جلد دویست صفحه ای شده است.

از همه دوستانی بسیار سپاسگزارم که دیدگاه های ارزشمندشان را با من به انباز گذاشتند. هم اکنون در حال بازنویسی و ویرایش آن هستم. هم چنین این کتاب ها را به امانت دست کارشناسان گذاشتم تا آن ها نیز آخرین دیدگاه های شان را پیش از چاپ بیان کنند.

سپاسگزارم.

شکوهی

امان از روزگار


امان از روزگار

من یکی دل دارم و دلبر مرا باشد هزار

من چه گویم خود نمی‌دانم ندارم اختیار

مطربانِ خوش‌لقایِ خوب‌روی اندر میان   

خوش بُوَد مستی و هستی در بَر و رویِ نگار

نیکخواهانم دهندم پند و پندارند من   

عقل را آیینه دارم عشق را کردم مهار

من به خود کی می‌روم از عقل سوی عشق باز؟   

می‌کَشد هر دم مرا آن بویِ زلفِ مُشکبار

دین مِهر و مُهر دین بر چهره‌ام باشد گواه   

هر کجا چون می‌شوم گویند: "روی از وی بدار"

پیر ما جامی به کف از نرگسش دارد، مگوی   

روی سوی خانه خمّار دارد، هوش دار

شیخ شهرم گفت مر: "خدمت بدین مردم کنید"   

وَجه منبر گر نگیرد نیست او را هیچ کار

من به کنجی درنشسته در خرابات مغان   

گویم و خواهم چنین چندان امان از روزگار

جلوه! اسرار الهی نیست در بازار شهر   

از که می پرسی؟ بیا و دست ازین و آن بدار


میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)


چاپ شده در کیهان فرهنگی - شماره 378


یار منی هنوز

یار منی هنوز

  

گوید مرا که عشق: "تو یار منی هنوز

من بلبلم به باغ تو خار منی هنوز"

 

از این دو دیده باز رَوَد سیل ماتمی

ای سرو جوکنار! کنار منی هنوز

 

سر در سرِ کمند به عشقت نهاده من

یعنی شکارگیر و شکار منی هنوز

 

از دل چه گویمت؟ که به دل خوشتر آیدت

در این سیه بهار، بهار منی هنوز

 

خال سیه، به روی تو دانی که چیست آن؟

باشد نشانه‌ای که نگار منی هنوز

 

در کنج عافیت، ندهد جرعه‌ای ز مَی

آن یار پرجفا که خُمار منی هنوز!؟

 

ایرج نبوده‌ام که ز کینم برآوری

خنجر تو از نیام، تو یار منی هنوز

 

جامه‌دران رسید، گُل از بهرِ داد ما

ای من فدای گُل، تو دچار منی هنوز؟!

 

باز آمدم ز خود که پذیرای من شوی

من جلوه‌ام ز نور، تو نار منی هنوز

 

میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

17/10/1392 - تهران

 

 

این غزل را به یاد برادرم دکتر فرنود شکوهی (دانشیار دانشگاه اورمیه)‌ سرودم که در روز 19 دی ماه 1389 به خاطر افتادن هواپیما در اورمیه به سوی دادار پاک پرکشید. رُوانش شاد باد.

حالم خوش نیست!

 

 

رخ زیبا

رخ زیبا

دوش می گفت مرا : "من رخ زیبای توام

بهتر از من نبُوَد کس که دلارای توام"

بس که سودای تو پختم به خیالم هر دم

دل نمی‌گیردم آرام ز سودای توام

هر کسی راست نظر سوی مَهی دَم به دَمی

من چنانم که چنین محو تماشای توام

نفسی باد صبا بر سر کویش بگذر

دل ز کف داده و من غرق تمنای توام

این شب چله مرا گر به سرانجام رسد

شب و روزم بشود خواب ز رویای توام

خویش دریاب و نگر عمر کنون در گذرست

جرعه ای درکَش از این جام که مینای توام

بی خود از خویش شدم تا که قبولم کردی

آری، آری، بنما جلوه چو جویای توام

 

میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

چاپ شده در روزنامه اطلاعات 1389 ، شماره 11287

 

 

 

نرگس شهلا

نرگس شهلا

 

من خراب نگه نرگس شهلای توام       

من اسیر سر زلفین چلیپای توام

 

جان فدای دهنت باد که شیرین سخنی   

من نیوشان ز لب لعل شکرخای توام

 

چشم آلوده نظر سوی تو کی باشد باز؟  

من چو بستم نگهم محو تماشای توام

 

گرچه در خاطرت اندیشه ما ره نَبَرد    

من شوم سر که درافگنده آن پای توام

 

آدمی دزد ز زر دزد بسی بیش بُوَد      

راه تقلید رها کرده که دانای توام

 

بی‌خود از عشق تو بودم که به دل گفتی دوش:          

"شعله برکش به دلت بو که دلارای توام

 

جلوه! تا چند خروشی ز فراقم هر دَم    

لب فروبسته همان گوی که گویای توام"

 

میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

چاپ شده در "سیمای گیلان"، شماره 75،  بِهمن ماه سال 1389

 

نور باده

نور باده


مرا ز وصل تو حاصل بجز تمنا نیست 

شب فراق تو را روز وصل، پیدا نیست

اگرچه حسن فروشند مه وشان به کمند  

چنین صفت که تو داری به روی رعنا نیست

اسیر خویش گرفتی، چه جای سرزنشست          

مرا فغان ز ستم‌های یار تنها نیست

من آن نیم که ز راز تو دم زنم، چون نی           

بیان کند که چه بودست، ناشکیبا نیست

دریغ و درد که از دست رفت این بیمار 

کسی به فکر پرستاری دل ما نیست

به روی لاله‌ وشان می‌خوریم باده ناب  

نشاط دهر طلب کن که عشق دانا نیست

شنیده ام سخنی خوش ز پیر می‌کده دوش           

ز خویش من نشناسم منی که با ما نیست

چو توبه در ره عشق آبگینه بر سنگست           

دلست و قطره خون این که سنگ خارا نیست

بیا و فال نکو زن که یار باده فروش    

ز نور باده مگر جلوه اش هویدا نیست؟


میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)


از شبکه تماشا - وابسته به سازمان صدا و سیما در برنامه هفت ترانه خوانده شد.


پرتو نور

پرتو نور


بجز وصال توام با مَنَت تمنا نیست      

خیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست

شبی نشسته به بامم رسید بلبل مست    

مرا بگفت:"جهان آشیان عنقا نیست"

بکوش و سرزنش یار بی بهانه بخر    

چه لذتی بَرَد آن عاشقی که رسوا نیست

همه ملامت مجنون کنند و بی خبرند   

جنون زنده دلان هرزه‌گرد صحرا نیست

غم زمانه ندارد کرانه‌ای دریاب

دریغ عمر عزیزم، که پای بر جا نیست

به یاد ساقی گلچهره می‌زنم جامی       

سرود مجلس ما جز به روی زیبا نیست

تو وقت خوش بطلب ساقیا به جامم ریز

از آن سبو که مَی ناب جز بدان جا نیست

بیا به جلوه بِده پرتوی ز چشمة نور     

بدان توان پر و بالی گشود، اوج پیدا نیست


میرزا جلوه گیلانی (فربود شکوهی)

خوانده شده در نشست ادبی دانشجویان دانشگاه های ژاپن به مناسبت روز حافظ - 1390