جامه تقوا

 

دوشينه به خواب اندر ديديم به ميخانه

شيخي شده پا بر جا در كسوت پيرانه

 

من جامه تقوي را بگرفته بدم ، اما

و آن شيخ بدادم مي با دست كريمانه

 

گفتم كه مرا كاري با مي نبود ، باري

تسخر زد و گفت : آري ،‌ مي نوش دليرانه

 

ناگاه ندا آمد از عقل مآل انديش

پندم بشنو جانا برگرد به كاشانه

 

جان و دل و دينم را بنهاده و برگفتم:

اينست قمار آخر افسون تو افسانه

 

آوخ كه ندانستم بيهوده تبه كردم

شيرين لحظاتم را با عاقل و فرزانه

 

گفتش ز قمار آخر بر گوي به ما اينك

از حال خود و شمع و از آتش و پروانه

 

گفتم كه مكن نفي ام در جلوه او ديدم

اسرار انا الحق و دار و سر و پيمانه

 

از خواب چو جستم من اشك رخ خود ديدم

هر يك به زبان خود گفتند صميمانه :

 

ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه

هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه