غزل پنجاه و نهم
جامه تقوا
دوشينه به خواب اندر ديديم به ميخانه
شيخي شده پا بر جا در كسوت پيرانه
من جامه تقوي را بگرفته بدم ، اما
و آن شيخ بدادم مي با دست كريمانه
گفتم كه مرا كاري با مي نبود ، باري
تسخر زد و گفت : آري ، مي نوش دليرانه
ناگاه ندا آمد از عقل مآل انديش
پندم بشنو جانا برگرد به كاشانه
جان و دل و دينم را بنهاده و برگفتم:
اينست قمار آخر افسون تو افسانه
آوخ كه ندانستم بيهوده تبه كردم
شيرين لحظاتم را با عاقل و فرزانه
گفتش ز قمار آخر بر گوي به ما اينك
از حال خود و شمع و از آتش و پروانه
گفتم كه مكن نفي ام در جلوه او ديدم
اسرار انا الحق و دار و سر و پيمانه
از خواب چو جستم من اشك رخ خود ديدم
هر يك به زبان خود گفتند صميمانه :
” ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه ”
+ نوشته شده در ساعت توسط بانو ج. نصر
|
دکتر فربود شکوهی (جلوه) از نویسندگان و سَرایندگان ایران است که هم در پهنه غزل و هم در پهنه فلسفیسرایی در میان ادبدوستان پارسیزبان نامآشنا است. شیوه نویِسِش ایشان «پارسی سره» است. وی را بنیادگذار فلسفیسَرایی ایران بدانند.