آشیان دل

 

گشاده اي چو چشم خود ، ‌تو مرغ جان خبر كني

ز آشيان دل پرد ، اگر دمي نظر كني

 

نشسته ام به راه تو ،‌به صد اميد تا كه تو

به صد كرشمه ، نوبتي ، به روي ما گذر كني

 

تو خويشتن صنم كه اي‌ ، ز قامت قيام تو

به سجده آورند سر ،‌ ملك كه تا نظر كني

 

كسي نديده ام زند به شاخ تر تبر چرا

به عمر در جواني ام تو خون من هدر كني ؟

 

چنين به گفت پير ما : ” به راه عشق بايدت

كه گوشوار عقل را ز گوش خود بدر كني

 

نخورده مست گشته اي ز جام لعل فام او

اگر خوري تو باده اي هواي يكديگر كني

 

ببين ز كشته پشته ها شدست در هواي او

براي ديدنش چرا ز كوي او حذر كني ؟

 

شود دگر مگر رسد ز كوي يار جلوه اي

بيا بگير توشه اي بدان سرا سفر كني