ترنم بهاران

چه شود كه بار يابم به در سراي سلطان

خنك آنكه او ز رحمت گذري كند به كنعان

ز فراق او ندارد اثري ز آب چشمم

كه به عمر در جواني بگريستم ‌چو باران

دگرش چه شكر گويم ، دگرش چه جاي شكوه

كه به نيم جو نيازرد ،‌همه اين گل و گلستان

همه عمر درنشستم پي حل اين معما

كه چرا بيامد انسان و چرا رود بدين سان؟

من بي خبر چه دارم خبري جز آنكه يارم

برسد به كوي رندان به ترنم بهاران

تو غزل بخوان و دلخوش مكن اين سخن فرامش

كه نسيم غم بخواهد شدن از ديار ياران

به كدام جمله جلوه همه گويد اين معاني

كه برد نماز آخر سر خاك مي فروشان