غزل سوم
زلف دلربا
همه هست آرزويم كه بگويم آشنا را
چه رها كني به شوخي سر زلف دلربا را
همه شب نهاده ام من سر خود بر آستانت
ز وجود خود بخوانم به خدا خدا خدا را
به رهت نشسته بودم كه نظر كني به حالم
چو شنيده ام كه سلطان نظري كند گدا را
نخورم ز هيچ دامي دو سه دانة ريايي
كه نديده ام ز واعظ همه نور پارسا را
تو چنان لطيف و خوبي كه اگر به مجلس آيي
به كرشمه اي بگيري به دمي تو جان ما را
به هواي زلف مشكين برويم ار چه دانم
كه به گرد او نشايد كه رسد غزال پا را
چه خوشست حال جلوه كه جفاي كس نبيند
اگرم ببينم اما بكند وفا شما را
تو صبور باش و شادان ، ز قضاي او مگردان
سر خود ز آستانش كه خدا دهد رضا را
+ نوشته شده در ساعت توسط بانو ج. نصر
|
دکتر فربود شکوهی (جلوه) از نویسندگان و سَرایندگان ایران است که هم در پهنه غزل و هم در پهنه فلسفیسرایی در میان ادبدوستان پارسیزبان نامآشنا است. شیوه نویِسِش ایشان «پارسی سره» است. وی را بنیادگذار فلسفیسَرایی ایران بدانند.