غزل سی و دوم
بانگ درآ
خيز تا از خودي خويش رهايي طلبيم
گام بر خود بگذاريم و خدايي طلبيم
ز طلب در طرب افتيم و به بانگ ني و چنگ
سرخوش از باده مي بو كه نوايي طلبيم
تا شنيدم ز سر زلف پريشان تو بو
كو به كو نام تو چون بي سر و پايي طلبيم
چشم آلوده نظر را همه شوييم به مي
يعني از بهر علاجش كه دوايي طلبيم
چه شكرهاست در اين شهر كه ما در همه عمر
از تو ديديم جفايي و وفايي طلبيم
جنگ هفتاد و دو ملت همه هيچ است بيا
سور و ساتي به هم آريم و صفايي طلبيم
گوش ما پر شد از اين بانگ منم هر شب و روز
گوش بر ميكده داريم و فنايي طلبيم
پدرم گرچه فرو شد به دو گندم باغي
با خيال خوش آن باغ نوايي طلبيم
چون صبا با تن بيمار به كوي تو رسم
يعني اي مونس جان از تو شفايي طلبيم
ار غنون ساز فلك گرچه زند اهل هنر
بهر اين غصه مگر چاره ز جايي طلبيم
از دل ذره نگر نور همايوني را
تا به سرچشمه خورشيد همايي طلبيم
جلوه بر من مفروش و دگرم وعظ مگوي
از دل صبح مگر بانگ درآيي طلبيم
دکتر فربود شکوهی (جلوه) از نویسندگان و سَرایندگان ایران است که هم در پهنه غزل و هم در پهنه فلسفیسرایی در میان ادبدوستان پارسیزبان نامآشنا است. شیوه نویِسِش ایشان «پارسی سره» است. وی را بنیادگذار فلسفیسَرایی ایران بدانند.