عهد قدیم

 

 

ز كوي ميكده افتان و دل شكسته روم

چو نيست پاي دويدن به جان خسته روم

 

برفت زورق صبرم زسيل ديده ،‌ دريغ

دگر به بحر نگاهش بگو چگونه روم ؟

 

هزار دست عطوفت دراز كرده چو من

به دست بوسي او با سر خميده روم

 

هزار شهد محبت چشيد از بر من

چرا ز آب لبش من مدام تشنه روم

 

نگر به زردي رويم دلا به تنگ غروب

به خون سرخ شفق با سرشك ديده روم

 

تو خيز جلوه و برگو  به دوستان كه مگر

ز ياد عهد قديمش به آه و ناله روم