جنون ما

 

 به قاف معرفت آنگه رسي كه همچون چنگ

سري به پاي فتاده به دل نواي ترنگ

 

ما در نشسته ايم پريشان به راه باد

روبد ز جان و تن همه اينك غبار ننگ

 

بيگانه بلبليم در اين بوستان سرا

فيضي  ز گل نيايدم آن دم ز بانگ چنگ

 

طفلان شهر بي خبرند از جنون ما

يا اين جنون هنوز نيازرد سزاي سنگ

 

واعظ سخن ز حال دل عاشقان مگو

آيينه خود حجاب ندارد ز نام و ننگ

 

خال وخط و جمال و نشان لطف سرمدي است

جلوه رسيد تا سر كويش به پاي لنگ