غمزه خوبان

 

غنچه آسا تا به كي ما را گذاري بي خبر ؟

نوبتي چون گل درآ ، تا من ببويم هر سحر

 

كار ما شوريدگان آن دم به سامان مي رسد

چشم ما بيند سر زلف ترا در هر نظر

 

جوي خون از ديدگانم مي رود ترسم از آنك

گر رود سيلاب اشكم بر سر كوي و گذر

 

بر سر ميخانه ساقي مي نشيني بوالعجب

غرق خونم در فراقت اي دل ،‌از پا تا به سر

 

جرعه اي مي ده كه تا عقلم ز سر بيرون برد

از خدنگ غمزه خوبان ببايد بر حذر

 

در درون سينه عشقت چون مذاب آتشين

مي كند آه و فغان از بهر ديدار دگر

 

كور مادرزاد را مانم كه در درياي عشق

ساحل وصلت به كف جويم ، دريغم يك نظر

 

غنچه پرپر چو ديدي هم سراغ ما بگير

من خود از اين نامراديها بسي كردم ضرر

 

خال هندويش به مجلس نكته ها با من بگفت

پير ما اين گونه بود و اينچنين دارد هنر

 

باد از كوي حبيبم مي برد هر جا خبر

اي عجب از باد ، چون سويم نمي آرد خبر

 

جلوه از خود رميده خويشتن را طالب است

خویشتن را در تو بیند ای همه فضل و هنر