جلوه در بستان

شوخ شیرین کام

 

بگذار تا ما بنگریم آن شوخ شیرین کام را

چون روز گردد این شبم از صبح رویش شام را

ای دل چو نرگس در چمن کز پای تا سر دیده شو

گر بنگری هر نوبتی آن سرو گل اندام را

گفتی مرا یک جرعه ای از کام میگونت دهی

پس کی وفا آخر کنی این وعده های خام را؟

آن زلف پرچینت مده بر باد در هر نوبتی

آخر دمی آرام ده این جان بی آرام را

باشد که امشب ساقیا آتش به جام می زنی

کز جوششش یادآوری پیران درد آشام را

صوفی به زیر خرقه می  نوشد نهانی تا به کی ؟

من پیر سالوسی نیم  دایم بگیرم جام را

عنقا ز بهر دانه ای چون صید گردد؟  حالیا

بر چین ز راه مرغ دل آن خال مشکین فام را

زان شیخ جامی کو خبر ز اسرار جام جم دهد

چون جم اگر چشمی نهی از روی دانش جام را

هر چند گوید هرزه گو بر لب تو خاموشی گزین

تیغی سزایش می دهد آن مرغ بی هنگام را

کز مهر باری این غزل خوانند در گوش فلک

بگذار تا جان بر کند بد گوی بد فرجام را

باری برانداز ای صنم آن پرده مه پوش را

کاین جلوه رسوا می کند آن شرک تقوا نام را

 

جلوه – فربود شکوهی

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت