
شوخ شیرین کام
بگذار تا ما بنگریم آن شوخ شیرین کام را
چون روز گردد این شبم از صبح رویش شام را
ای دل چو نرگس در چمن کز پای تا سر دیده شو
گر بنگری هر نوبتی آن سرو گل اندام را
گفتی مرا یک جرعه ای از کام میگونت دهی
پس کی وفا آخر کنی این وعده های خام را؟
آن زلف پرچینت مده بر باد در هر نوبتی
آخر دمی آرام ده این جان بی آرام را
باشد که امشب ساقیا آتش به جام می زنی
کز جوششش یادآوری پیران درد آشام را
صوفی به زیر خرقه می نوشد نهانی تا به کی ؟
من پیر سالوسی نیم دایم بگیرم جام را
عنقا ز بهر دانه ای چون صید گردد؟ حالیا
بر چین ز راه مرغ دل آن خال مشکین فام را
زان شیخ جامی کو خبر ز اسرار جام جم دهد
چون جم اگر چشمی نهی از روی دانش جام را
هر چند گوید هرزه گو بر لب تو خاموشی گزین
تیغی سزایش می دهد آن مرغ بی هنگام را
کز مهر باری این غزل خوانند در گوش فلک
بگذار تا جان بر کند بد گوی بد فرجام را
باری برانداز ای صنم آن پرده مه پوش را
کاین جلوه رسوا می کند آن شرک تقوا نام را
جلوه – فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اینجانب فربود شکوهی متولد شهرستان آستانه اشرفیه هستم. از سال 1371 ساکن تهران شدم.
از کودکی به شعر و غزل گفتن علاقه فراوانی داشتم. نخستین شعر خود را در سال 1367 پس از درگذشت استاد شهریار با آغازینه " درود از من ترا ای شهریار ملک جان اینک " سرودم.
در آغاز با عنوان فانی گیلانی می سرودم. اما در سال 1378 پس از مشرف شدن بر مزار خواجه شیراز از ایشان تخلص خواستم که در عالم رویا " جلوه " را بیان فرمودند. از ایشان پرسیدم با جلوه که نمی شود شعر سرود؟ چند روز بعد دوستی به نزدم آمد و گفت که پیرمردی در خواب شعری را برایم خواند و گفت برو و به فلانی بده.
در پایان غزل چنین فرموده بودند:
پیغام حافظ این بود تا از غمش نسوزی
جلوه به جلوه گاهت جلوه نمی نماید
ایشان در یک مصرع سه تا جلوه آوردند. از آن پس با جلوه شعر می سرایم....
دیوان اشعارم به همت برخی از دوستان با نام " جلوه شوق" در حال چاپ است و به زودی راهی بازار کتاب می شود.
...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY