مولانا

امروز یک شنبه ۰۶/۰۸/۱۳۸۶ به سالن اجلاس سران کشورهای اسلامی- تهران برای شرکت در کنگره هشت صدمین زاد روز مولانای عزیز و خوب می روم.

دم در ورودی این قدر آدمی را می گردند و به سخن بچه های جبهه چک و خنثی راه می اندازند که از شرکت در این گونه نشستها هماره گریزانم. بیرون در حدود ۳۰ نفر چشم به راه ورود هستند که به خاطر نداشتن کارت دعوت حق شرکت در نشست مولانا را ندارند؟! گویی که مولانا از آن نژاد و طبقه ویژه ای است و اینان از نژادی دیگرند!

پس از بازرسی به درون سالن راهنمایی می شوم. جوان خوش سیمایی به من خوش آمد می گوید. شاد می شوم و در دل آموزش بر خورد انسانی را به کارکنان مسئول این گونه برنامه ها آفرین می گویم. ای کاش در دیگر مکانهای دولتی و نادولتی چنین برخوردهایی رواج یابد و به مشتریان و ... چنین کنند.

در سالن کسان شرکت کننده حدود ۱۰۰ نفر و بسیار خالی است.( تصویر برداری از تلویزیون به دوستش می گوید: کچلی سالن زیاد است!) از این کسان هم حدود ۵۰ نفر از مقامات سیاسی و ... و خبرنگاران رسانه ها و ... است! از مسئول حراست که کنارم ایستاده است می پرسم که چرا  این سالن این اندازه خالی است و چرا مردم نیستند؟ می گوید که مسایل امنیتی باید به سختی رعایت شود. آخر اینها از مقامات بلند پایه کشور هستند و مردم را راه نمی دهند. بی اختیار یاد مرحوم یغمایی استاد ادبیات دانشگاه تهران افتادم. روزی او برای نشستی دعوت شد و به هنگام ورود دم در آن جا نشست. مجری برنامه در بلندگو گفت که استاد مقامتان بلند است و بیایید و بالا نزد ما بنشینید. ایشان هم با فروتنی پاسخ داد:" بالا آن جایی است که من می نشینم (و نه آنجایی که شما گفتید و هستید. بالا و بلند بودن همانا با مردم بودن و در کنار مردم بودن است). همین!"

به ساعتم می نگرم. خدا را سپاس که نشست در ساعت پیش بینی شده آغاز شد و آقای حداد عادل بر جای خود ( یعنی رییس نشست) نشست و آقای منصوری-خواننده قرآن را به خواندن آن فراخواند. به راستی قرآن را به زیبایی می خواند. غرق شنیدن صدای خواندن قرآنش شدم و در حال خود فرو رفتم که نفهمیدم که کی خواندنش به پایان رسید. بدون هیچ دیباچه ای مردی از جلوی چشمانم بر خواست و آرام بر صندلی رو به رویمان نشست و به ناگام صدای جادویی نی به آسمان برخواست.

فضای اندیشه ام از سخن مولانای بزرگ پر شد :

بشنو این نی چون حکایت می کند - وز جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند - بر نفریم مرد و زن نالیده اند

و ...

حالم شگفت و نگفتنی است. یک چشم بر استاد ناهید نی نواز و چشم دیگر بر استاد ذوالفنون سه تار زن که در گوشه دیگری در کنارم نشسته و چشمانش را به آرامی بسته است و صدای تحریر استاد شجریان در گوش هوشم غوغای عشقبازانی به راه انداخته است که نشاید گفت.

تا این جای نشست به خوبی گذشت . اما پس از آن سخنرانی هایی که به درد عارف و عامی نمی خورند و در همه نشستها بازآوردی خسته کننده دارند . سخنرانها می گویند که مولانا از آن همه جهانیان است و کسی نمی تواند بگوید که مولانا از آن گروه ویژه ای است. یاد صحنه هنگام ورودم و قیافه هایی افتادم که التماس کنان اجازه ورود می خواستند و راهشان نمی دادند!!!!

برآنم که از مجلس به در شوم  و با خود می گویم اگر مولانای خوب ما نیز این جا بود از مجلس بیرون می رفت و شاید با دیدن صحنه های ورودم اصلا وارد نمی شد! گفتم بمانم و ببینم که چه می شود.

نگاهی به کارت دعوت ۵ سطری نشست می اندازم. با دیدن سه نادرستی در آن حالم به هم می خورد و بهتر می بینم که از مجلس بیرون بروم.

حین بیرون آمدن باز با خود می گویم این نشستی که جهانی است و یک سوی آن سازمان جهانی یونسکو و سوی دیگر دولت ایران است چرا این اندازه در سطح پایینی برگزار می شود؟

 مولانای مهربان کسی است که به راستی در اندیشه همه فارسی زبانان - چه بخواهیم و چه نخواهیم  - چنان رخنه کرده است و بیرون شدنی نیست. از کودک دبستانی گرفته تا عارف وارسته برخی از واژگان و اصطلاحاتی را بازگو می کنند که از او است و شاید خود نیز ندانند.

این نشستی که امروز من می بینم گویا بیشتر به  خاطر این است که بگویند ایران نیز کاری کرد و از ترکیه عقب نماند و گرنه اگر این جشن را به مردم واگذار کنند سراسر ایران شور و غوغا می شود.

زاد روز مولانا جشن ملی است.

مگر چه کم از جشن عاطفه ها دارد؟ مگر این همان مولانایی نیست که عاطفه هایمان را بر انگیخت! کیست که این غزل مولانا را شنیده و با آن اشک نریخته و زندگی نکرده باشد:

 

                  کجایید ای    شهیدان    خدایی؟          بلا جویان دشت کربلایی 

                  کجایید ای سبک روحان عاشق ؟         پرنده تر ز مرغان هوایی

 

                  کجایید ای    شهان      آسمانی؟         بدانسته فلک را در گشایی

                  کجایید ای  ز جان  و جا رهیده ؟            کسی مر عقل را گوید کجایی؟

 

                  کجایید ای  در زندان  شکسته؟            بداده وامداران  را  رهایی

                  کجایید ای  در مخزن    گشاده؟            کجایید ای نوای بی  نوایی؟

 

                  در آن بحرید کین عالم کف اوست          زمانی بیش  دارید  آشنایی

                  کف دریاست صورتهای عالم               ز کف بگذر اگر اهل  صفایی

 

                 دلم کف کرد کین نقش سخن شد       بهل نقش و بدل رو گر زمایی

                 بر آ ای شمس تبریزی ز مشرق           که اصل اصل اصل هرضیایی

 

بگذارید مردم خود با زبان مولانای جان چونان شبانان سخن بگویند و زندگی کنند:

 

ديد موسي يك شباني را به راه

كو همي گفت اي خدا و اي اله

 

تو كجايي تا شوم من چاكرت!

چارقت دوزم،كنم شانه سرت!

 

جامه ات شويم،شپش هايت كشم!!!

شير پيشت آورم اي محتشم!

 

دستكت بوسم بمالم پايكت!

وقت خواب آيد بروبم جايكت!

 

اي فداي تو همه بزهاي من

اي به يادت هي هي و هيهاي من

 

 چرا چون موسی می شوند و سد راه مردمی کردن جشن مولانای خوبمان را می کنند؟

 

چرا برای آزادی زندانیان در بند - از تالار بزرگ کشور گرفته تا هنرمندان دولتی و نادولتی بهره گرفته می شود؟ و برنامه های چندین ساعتی تلویزیونی برگزار می شود و برای شرکت گسترده در این گونه مراسم - سپاس خدای را که کم نیز نیست- فراخوان داده می شود. اما برای آزادی ما انسانهای زندانی در بند نفس و تن هیچ خبری و کوششی نیست؟ بگذارید که مولانای بزرگ و چونان او ما را به خدا بخوانند. هنوز صدایش از پس هشت صد سال در گوش همه ما موج می زند :

 

بمیرید  بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید. همه روح پذیرید


بمیرید  بمیرید  وز این مرگ مترسید
کر این خاک برآیید و سماوات بگیرید


یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید


بمیرید  بمیرید  وز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید  همه بدر منیرید
 و ...

 

یک آن به خودم می آیم و می گویم کنگره بزرگداشت مولانای سترگ که در این جا نیست! اینان بر طبل ظاهرش می کوبند و چون موسی اند که به صورت عالم چسبیده اند:

 

      کف دریاست صورتهای عالم               ز کف بگذر اگر اهل  صفایی

 

باید از آن گذشت.  آن جا را بدرود می گویم. بدرودی که شایسته اش هستند و چون کنگره های دیگری که در یادها نماند این کنگره نیز فردا از یاد خواهد رفت و این نیز بگذرد.

 

اما و صد اما که هماره جشن مولانا در دلهای ما بر پاست و غزلخوان و پاکوبان و دست افشان بر آنیم.

 

---------------------------

راستی این خبر را هم بخوانید: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=760

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت