سلام غزلی با آغازینه زیر سرودم . احساستان چیست؟

 

 سودای سر مستی

عمریست در بزم طرب ساقی نیارد جام را

سودای سرمستی سزد آن ماه سیم اندام را

 

از آب آتشگون بده ساقی مرا یک جرعه‌ای

در راه عشق آن صنم باید بر آرم کام را

 

با محرمان ای ماه من محروم مهریم ای مهن

در آن حریم حرمتت جایی بده بد نام را

 

من گشته ام بیمار او چون چشم نرگس دارد او

هر لحظه تیغی می زند از موی خود اندام را

 

ای یوسف خوش نام ما  سر وامکش از کار ما

در خشک سال معرفت فرمان بران ایام را

 

از یاد او آید مرا شوقی که زندان بشکنم

با ذکر نامش دم به دم صبحی بر آرم شام را

 

دارم طلب صد بوسه ای از کام لعلت پیش از این

گر می‌دهی روزی لبی  پس می‌دهی یک وام را

 

حیف است چون من بلبلی گرد قفس گردم همی

چون سوسنم با ده زبان خامش نمایم کام را

 

از پا چو افتادی دلا با سر برو این راه را

دانم کز آن سوی فنا باشد خطر هر دام را

 

زین سان نگر گردم دگر دیگر شوم بار دگر

آیم به کویت در به در تا بشکنم این نام را

 

باد صبا بیرون نما  از شام زلفش ماه را

آن جلوه غماز او  از دل برد آرام را

 

با مطربان کوی تو رندان عالم سوز تو

از تشنگان گویم سخن ساقی بیار آن جام را

 

جلوه - فربود شکوهی 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت