ادامه مطلب
سر خویش گیر و بگذر
سر خویشتن ندارم که رها شوم ز مستی
به چه حالتم گسستی تو ز نیستی و هستی
چه قیامتی بر آید ز غریو عشق بازان
چو به مجلسی درآیی و زنی به شور دستی
تو به خویشتن نگه کن به درون برکه جان
پس از آن ملامتم کن که چرا به دل نشستی؟
اگرم روم به سوی سر زلفت ای عجب بین
من کوته آستین هم بکنم دراز دستی
صنما به روزگاران ز تو مهر مانده بر دل
به کجا توان برون شد چو تو عهد می شکستی؟
به کمند مهرت اندر تو نگر به صید لاغر
همه خوش دلم که آخر بکشی سرم تو دستی
بنگار بر دو چشمم ز خط غبار خطی
صنما تو مهر مگسل اگرم به خوار خستی
بنشین تو بر لب جو که گذشت عمر و اکنون
سر خم گشاد بادا ز پی اش خمار و مستی
غم این جهان نیارزد که نهی تو سر به زانو
بگشا گره ز ابرو و بکن گشاده دستی
مشنو تو پند زاهد سر خویش گیر و بگذر
که از این گذر توانی برهی ز خود پرستی
تو مرا مگوی جلوه که طریق عقل پویم
تو از این چه سود کردی که بتی نمی پرستی؟
جلوه - فربود شکوهی
دوست داریم که احساستان را بدانیم...

