تبليغاتX
غزلیات فربود شکوهی - جلوه - دیوان اشعار جلوه شوق
 

   سلام دوستان . تا دیداری دیگر. بدرود.

راز دل

ترسم که راز دل اگر از دل به در شود

رخسار زردگونه من    پرده در شود

چشمش به غمزه در نگر  ار  خون ما خورد

یارب روا مدار که خونم هدر شود

از آن کمان ابرویت این جان رمد ز تن

تیرم چنان بزن که به تن کارگر شود

گویند صبح وصل  پی شام کفر اوست

کی می رسد زمانه که شامش سحر شود؟

من در رسم به کوی تو از خویشتن  شبی

رویت مدد کند  اگرم  راهبر شود

کرکس صفت مشو پی مردار و بی خبر

بازی به اوج باش  کز آن جا خبر شود

واعظ به طعنه گفت به زاهد: پی ام بیا

کوری نگر عصا کش کور دگر شود!

لولی وشی به کوی مغانم به خنده گفت:

دانی کدام خاک ترا جلوه گر شود؟

برگفتمش که جلوه به سر خاک اگر کند

جز خاک کوی دوست چه خاکی به سر شود؟!

 

جلوه ( فربود شکوهی)

 

دوست دارم احساستان را بدانم ...

 

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |