تبليغاتX
غزلیات فربود شکوهی - جلوه - دیوان اشعار جلوه شوق
درود بر شما دوستان خوبم . غزلی با نام چشم خمار سرودم. دوست دارم که شما نیز احساستان را  بیان دارید. چشم به راه نوازش قلمتان هستم.

چشم خمار

بگذار تا به چشم خمار تو بنگریم

از هر دو جام چشم می ناب بر خوریم

 

از دست رفته بود خمار سرم ، نگر

با مهر روی دوست چه سان باده می خوریم

 

این گیسوی فتاده به رویش سحرگهی

بر باد رفت و گفت که آب تو می بریم

 

در چین زلف او که وزد باد صبح دم

ای نافه ختن تو برو ما معطریم

 

این عشق جان فزای تو خاکستر مرا

بر باد داد و گفت که بگذار و بگذریم

 

گفتی مرا به عشق کنی دعوتم ، قبول

شرط آن بود که عشق دگر کس نه پروریم

 

در موسم بهار که مست‌اند بلبلان

رقصی چنین میانه میدان بر آوریم

 

ای واعظ این چنین که مرا طعنه می‌زنی

کآید زمان آن که همه پیش داوریم

 

بر طرف گلشنم چه خوش آمد که طرقه‌ای

خوش نازکانه گفت به یاران چو بنگریم:

 

این جلوه از کمال رخ او به ما رسد

ورنه به سیم و زر نگر از کاه کمتریم

 

جلوه ( فربود شکوهی)

 

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |