<-PostContent->
ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostDate-> و ساعت
<-PostTime-> |
راز جاودانه
آمد بهار جانها دل می زند جوانه
قمری ترانه سر ده با شور شادمانه
با خود به گفتم ای دل رسم زمانه را بین
عنقا شکار و کرکس آزاد در میانه
پیری اشارتم کرد چون فیض گل به بلبل
و اکنون شدم دل آگاه از راز جاودانه:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
اما گرفت کاخر خاکسترم زبانه
صیاد سخت دل خود صیدی شود دگرگون
تا از رضای حسنش آهو رود به لانه
تا چون تو ماه رویی رخ در نقاب داری
شمع فلک ز مشرق می برزند زبانه
برقع ز رخ بیفکند آن گل عذار خوبی
برق نگاه او زد آتش به چشمخانه
هر نکته ای که گویم در وصف آن نگارم
حسرت برند خوبان از این همه نشانه
ساغر به دست ساقی در گردش آید اینک
مجلس به پاست جانا در دور عاشقانه
در کفر زلف او بین دلها اسیر باید
ای جلوه پای در نه در دام بی بهانه
جلوه ( فربود شکوهی )