
هم نشین شب
دلا مرو که حریف شبانه ات هستم
فدای زلف چلیپا که دل در او بستم
خمار صد شبه دارم کجایی ای ساقی؟
بیا که با خط بغداد، خاطرت خستم
به چین زلف تو شد دل مقیم و باز خجل
چه بودی ار گرهی میگشودی از دستم؟
دو چشم شوخ تو شیرین نشست بر چشمم
بدین دو آینه یا رب چه طرف بر بستم؟
هوای چون تو مهی کی سرود مهر آرد؟
که با نسیم خوشت دل به مهر پیوستم
در آن میانه عشاق سوختم، گفتی :
ببین که تیر محبت برفت از شستم!
بدان نشان که مرا داد پیر خوبانم
سزد اگر همه خوبی ربایی از دستم
اگر چه زورق صبرم به سیل دیده شکست
به راه باد سر کوی یار بنشستم
به صوت قمری خوش لهجه بس غزل خوانم
به چشم شاه شما مفلس و تهیدستم
چو شمع صبحدمم سوخت جان خونینم
به شمع طعنه زدم هان ببین چه سرمستم!
به خنده گفت مرا شمع هم نشین شبم:
شرار شعله شبگیر آتشین هستم
نگر به واعظ مسکین ز جلوه شکوه برد
جلوه - فربود شکوهی
ژاپن - توکیو
کدام جمله را می پسندید و به دلتان نشست؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
شوخ شیرین کار
ای شوخ شیرین کار من، یک دم بیا اندر برم
تا خرقه تزویر را، یک باره از تن بر درم
ای رند عالم سوز من ، شوری دگر در من بزن
از مستی این شور هم ، دستی به ساغر می برم
روزی گذر کن چون صبا بر لاله پرپر ز غم
بیداد زلفت می زند آتش بر این خاکسترم
در کاسه زر گر ترا ، آب طربناکی بُوَد
یک جرعه بر خاکم فکن ، زان می درخشد گوهرم
در گردش ساغر نگر ، ساقی تعلل تا به کی؟
دورش به کامم گر فُتد ، آید تسلسل در سرم
نی بر لب شیرین او ، شکّر فشانی میکند
لب را نهادم بر لبش ، کز شهد هم شیرین ترم
از نکهت او جامهای، چون گل قبا بر تن کُنم
ای مرغ خوش خوان شُکر کن، در نوبهاری دیگرم
او چون سلیمان زمان ، بر ذرهای خوش بنگرد
ای شه نظر بر من فکن، از مور دانی کمترم
از نرگس مستانهاش ، باید کشید آن نازها
آن جعد و کاکل گر مرا، باید ، ز خود هم بگذرم
من در عدم ره می زنم ، تا خویشتن پیدا کنم
در جام جم دیدم دمی ، پیر مغان شد رهبرم
ای جلوه در دیدار او ، غافل مشو یک دم از او
باشد که نتوان داشتن ، این لحظه را در باورم
جلوه - فربود شکوهی
کدام جمله را می پسندید و به دلتان نشست؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
کرشمه ریز کن
خیز و کرشمه ریز کن، ای بت مه نگار من
مطرب خوش نوا بزن، نغمه تو با سه تار من
لطف کن ای صنم بده، جام شراب یک منی
مست و خراب میکنی، این دل پر شرار من
ای که نهی ز حسن خود، دام به رهگذار دل
رام شدم دگر منه، دام به رهگذار من
حجره کوچک دلم، خیل دکان عاشقان
چوب حراج می زنی جمله به کسب و کار من
چشم به هر طرف کنم تا که رقیب گم کند
چون برود به کار خود، یار شوی تو یار من
باز مرا مگو برو، از سر کویم ای صنم
این همه لطف میکنی، چیست به اختیار من؟
خمر خمار در سرم، دولت عشق در نظر
من ز چه رو کنم ترا، ترک من ای نگارمن!
گر چکدم ز دیده ام ، ژاله چو بحر واژگون
عمر چو برق آسمان گشت به روزگار من
شمع زبان دراز خود قصه به کوتهی کشد
جمله خمُش ببین، مگو ، ای همه راز دار من
چند به دل فرو خورم، این سخن نگفته را
سنگ شد این دلم مکن، سنگدلی به کار من
ای که شکنج گیسویت، شور به عاشقان دهد
باد میفکن اندر آن، دور مزن، قرار من
جلوه چو شه به گوشه رو ، چار غلام در پی ات
امن و شراب بی غش و دلبر و می کنار من
فربود شکوهی ( جلوه)
کدام جمله بیشتر به دلتان نشست؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
زبان بی زبانی
چه خرابم امشب ای دل، ز خمار دیدگانی
که بسوخت جان ما هم ز فروغ جاودانی
بگشای دست مهرت که به خواب در نبینم
که تو تشنهای رسانی بَرِ آب زندگانی
من بی خبر فتادم به کویر حیرت این سان
مگرم تو باز خوانی به درای کاروانی
اگرم که برگشایی تو ز چهره، چین زلفت
به دهان تنگ زیبد ، گُل بوسه بر نشانی
بخورم ز دست ساقی ز شراب ارغوانی
که به کوی می فروشان نخورند می نهانی
به بهار نغمه خواند سر شاخِ گُل ، چو بلبل
تو به بزم ما قدم نِه ، تو بخوان به شادمانی
به ترنم بهاران تو نگر به کوهساران
ز صدای جویباران چه خوش است زندگانی
برو ای فقیه رَستم ز تو کار در نبستم
چو خبر ندارم از خود ، تو مرا ز خود برانی!؟
به رهم میکفن این دَم که به دام در نیافتم
که چو گرگ دیده بالان ، تو هنوز می ندانی!؟
همه خوش دلم به این که به نوای مرغ یا حق
تو شبی به جلوه آیی به رخم به مهربانی
سخنی به بامدادان ، بَرِ دوست باز گفتن
چه لطیف باشد ای جان ، به زبان بی زبانی
جلوه - فربود شکوهی
بسیار دوست دارم ای جان که نظرتان را بدانم. هر آینه نه با زبان بی زبانی ام؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
از همه دوستانی سپاسگزارم که به من مهر می ورزند و مرا در پناه مهرشان می گیرند.
غزل زیر پیشکش شان باد. شاد باشید.
کیش و مات
ای سرو قد سیمین ، مجلس به چه آرایی؟
لب گیری و رخ بوسی ، می نوشی و خودرایی
با کفر سر زلفت ، ایمان چه سبب پرسی؟
در کیش رخت ای جان ، ماتیم تماشایی
آن ناوک مژگان را ، بر چشم حسودان زن
چون روی نکو زیبد ، در چشم دلارایی
در هر گذر عمرم ، چون نیک نگه کردم
آیینه به آیینه ، روی تو به تنهایی
تا ساقی مه پیکر، پوشد گل رخسارش
گیرد ز رخش فالی ، هر کس به تمنایی
تا قرعه کرا افتد ، در نرد قمار او
دل در تپش انگیزد ، در شور به شیدایی
موری به سلیمان گفت ، در کف به چه می نازی؟
گفتش که مرا باد است ، بر گفت چه سودایی!
پیری که نهان داند ، لب بسته مگو باشد
زاهد ز چه می گوید ، اسرار به هر جایی؟!
بنگر که در این مجلس ، صد جلوه نهان باشد
من یوسف خود خواهم ، گویند: زلیخایی؟!
جلوه ( فربود شکوهی )
چقدر زیبا است که احساستان را از خواندن این غزل برای همه ما بیان بفرمایید:
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
هر روزتان نوروز باد نوروزتان پیروز باد
سرود رهایی
خوش آن سپیده دم بامداد نوروزی
كه موسم طرب است و نوید بهروزی
نسیم روح فزایی وزد ز كوی شما
خوشم به ساغر گلگون ز فتح و پیروزی
بخوان سرود رهایی تو با خروش بلند
اسیر فتنه مشو تا ادب تو آموزی
به مجلس طربش میروم به هر سویی
كه مست جام شرابم ز نكته اندوزی
ز سرو راز كمر قد دلبران بشنو
جهان و كار جهان جمله را بهم سوزی
جهان كهنه جوان شد تو نیز همت كن
ز جان و تن بدرآور تو بخت بد روزی
ز كنج غم بدرآ جلوه جان و دولت گیر
ز كشتزار محبت چو خوشه میدوزی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و ماتم است
باز ماه محرم رسیده است و شورش و غوغایی در جهان در گرفته است. غوغایی که جز عشق بازان کوی او توانا به درک آن نیستند. غزل زیر را به همه آن بزرگواران و نیز ارادتمندان شان پیشکش می کنم.
درود فراوان بر امام حسین(ع) سرور و سالار شهیدان و خانواده و یاران با وفایش باد.
آشیان دل
گشادهای چو چشم خود ، تو مرغ جان خبر كنی
ز آشیان دل پَرَد ، اگر دمی نظر كنی
نشستهام به راه تو ، به صد امید تا كه تو
به صد كرشمه ، نوبتی ، به روی ما گذر كنی
تو خویشتن صنم كهای ، ز قامت قیام تو
به سجده آورند سر ، ملك كه تا نظر كنی
كسی ندیدهام زند به شاخ تر تبر چرا
به عمر در جوانیام تو خون من هدر كنی ؟
چنین به گفت پیر ما : به راه عشق بایدت
كه گوشوار عقل را ز گوش خود بِه دَر كُنی
نخورده مست گشتهای ز جام لعل فام او
اگر خوری تو بادهای هوای یک دگر كنی
ببین ز كُشته پشته ها شدست در هوای او
برای دیدنش چرا ز كوی او حذر كنی ؟
شود دگر مگر رسد ز كوی یار جلوهای
بیا بگیر توشهای بدان سرا سفر كنی
جلوه - فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت

شوخ شیرین کام
بگذار تا ما بنگریم آن شوخ شیرین کام را
چون روز گردد این شبم از صبح رویش شام را
ای دل چو نرگس در چمن کز پای تا سر دیده شو
گر بنگری هر نوبتی آن سرو گل اندام را
گفتی مرا یک جرعه ای از کام میگونت دهی
پس کی وفا آخر کنی این وعده های خام را؟
آن زلف پرچینت مده بر باد در هر نوبتی
آخر دمی آرام ده این جان بی آرام را
باشد که امشب ساقیا آتش به جام می زنی
کز جوششش یادآوری پیران درد آشام را
صوفی به زیر خرقه می نوشد نهانی تا به کی ؟
من پیر سالوسی نیم دایم بگیرم جام را
عنقا ز بهر دانه ای چون صید گردد؟ حالیا
بر چین ز راه مرغ دل آن خال مشکین فام را
زان شیخ جامی کو خبر ز اسرار جام جم دهد
چون جم اگر چشمی نهی از روی دانش جام را
هر چند گوید هرزه گو بر لب تو خاموشی گزین
تیغی سزایش می دهد آن مرغ بی هنگام را
کز مهر باری این غزل خوانند در گوش فلک
بگذار تا جان بر کند بد گوی بد فرجام را
باری برانداز ای صنم آن پرده مه پوش را
کاین جلوه رسوا می کند آن شرک تقوا نام را
جلوه – فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
عید سعید فطر بر همگان فرخنده باد. پس از یک ماه روزه داری امیدوارم که به قول مولوی سرچشمه ذهنمان از کدری پاک شده باشد. ایدون باد. باز سرگرمیهای علمی و پرداختن به کارهای زندگی مجالی برایم نمی گذارد که به سرودن به پردازم . اما گاهی گریزی می توان زد و ... یکی از دوستان خواست که درباره یکی از اشعارم با توجه به نظر شاعران بزرگ مطلبی بنویسم. بهتر دیدم که غزلی تازه به قول مولانا ( هین سخن تازه بگو - تا دو جهان تازه شود) بگویم و درخواست این عزیز را هم پاسخ گفته باشم. از همین روی این غزل را به ایشان و دیگر دوست داران غزل هدیه می برم.
ناشنیده پند
ساقی سیم ساق ما ناز نما به ساز ما
سوز سه تار زلف تو هاتف کار ساز ما
ای گل خوش عذار من چهره خویش رو نما
سجده شکر آرمت اینت بود نماز ما
زلف بنفشه پر شکن می شود از نسیم تو
یاد کن از حریف می مطرب خوش نواز ما
سوز فراق عشق تو می زند آتشی به دل
این همه ره به سر شوم هر نفسی نیاز ما
پیر شدم چو استخوان ، بخت جوان شود مرا؟
باز نشیند آن هما گرچه بود فراز ما؟
زاهد خود پرست را آینه هدیه بر از آنک
کعبه نمی شناسدش ، خویش کجا؟ حجاز ما؟
دولت عشق می زند شب همه شب ندای جان
گوش بنه دمی بر آن کوک نما تو ساز ما
محرم راز ما نشد جلوه ناشنیده پند
شمع به سوزدت زبان فاش مکن تو راز ما
جلوه ( فربود شکوهی(
-------------------------------------------------
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سلام غزلی با آغازینه زیر سرودم . احساستان چیست؟
سودای سر مستی
عمریست در بزم طرب ساقی نیارد جام را
سودای سرمستی سزد آن ماه سیم اندام را
از آب آتشگون بده ساقی مرا یک جرعهای
در راه عشق آن صنم باید بر آرم کام را
با محرمان ای ماه من محروم مهریم ای مهن
در آن حریم حرمتت جایی بده بد نام را
من گشته ام بیمار او چون چشم نرگس دارد او
هر لحظه تیغی می زند از موی خود اندام را
ای یوسف خوش نام ما سر وامکش از کار ما
در خشک سال معرفت فرمان بران ایام را
از یاد او آید مرا شوقی که زندان بشکنم
با ذکر نامش دم به دم صبحی بر آرم شام را
دارم طلب صد بوسه ای از کام لعلت پیش از این
گر میدهی روزی لبی پس میدهی یک وام را
حیف است چون من بلبلی گرد قفس گردم همی
چون سوسنم با ده زبان خامش نمایم کام را
از پا چو افتادی دلا با سر برو این راه را
دانم کز آن سوی فنا باشد خطر هر دام را
زین سان نگر گردم دگر دیگر شوم بار دگر
آیم به کویت در به در تا بشکنم این نام را
باد صبا بیرون نما از شام زلفش ماه را
آن جلوه غماز او از دل برد آرام را
با مطربان کوی تو رندان عالم سوز تو
از تشنگان گویم سخن ساقی بیار آن جام را
جلوه - فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
با همه گرفتاریها و کمبود وقتم غزل زیر از شب گذشته چنان بر من خیمه زده بود که نمی گذاشت کارم را انجام دهم. هم از این رو افزون بر نوشتن آن از مهر همه دوستان سپاسگزارم. این غزل را به همه شما خوبان پیشکش می کنم.
سر خویش گیر و بگذر
سر خویشتن ندارم که رها شوم ز مستی
به چه حالتم گسستی تو ز نیستی و هستی
چه قیامتی بر آید ز غریو عشق بازان
چو به مجلسی درآیی و زنی به شور دستی
تو به خویشتن نگه کن به درون برکه جان
پس از آن ملامتم کن که چرا به دل نشستی؟
اگرم روم به سوی سر زلفت ای عجب بین
من کوته آستین هم بکنم دراز دستی
صنما به روزگاران ز تو مهر مانده بر دل
به کجا توان برون شد چو تو عهد می شکستی؟
به کمند مهرت اندر تو نگر به صید لاغر
همه خوش دلم که آخر بکشی سرم تو دستی
بنگار بر دو چشمم ز خط غبار خطی
صنما تو مهر مگسل اگرم به خوار خستی
بنشین تو بر لب جو که گذشت عمر و اکنون
سر خم گشاد بادا ز پی اش خمار و مستی
غم این جهان نیارزد که نهی تو سر به زانو
بگشا گره ز ابرو و بکن گشاده دستی
مشنو تو پند زاهد سر خویش گیر و بگذر
که از این گذر توانی برهی ز خود پرستی
تو مرا مگوی جلوه که طریق عقل پویم
تو از این چه سود کردی که بتی نمی پرستی؟
جلوه - فربود شکوهی
دوست داریم که احساستان را بدانیم...
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سلام دوستان . تا دیداری دیگر. بدرود.
راز دل
ترسم که راز دل اگر از دل به در شود
رخسار زردگونه من پرده در شود
چشمش به غمزه در نگر ار خون ما خورد
یارب روا مدار که خونم هدر شود
از آن کمان ابرویت این جان رمد ز تن
تیرم چنان بزن که به تن کارگر شود
گویند صبح وصل پی شام کفر اوست
کی می رسد زمانه که شامش سحر شود؟
من در رسم به کوی تو از خویشتن شبی
رویت مدد کند اگرم راهبر شود
کرکس صفت مشو پی مردار و بی خبر
بازی به اوج باش کز آن جا خبر شود
واعظ به طعنه گفت به زاهد: پی ام بیا
کوری نگر عصا کش کور دگر شود!
لولی وشی به کوی مغانم به خنده گفت:
دانی کدام خاک ترا جلوه گر شود؟
برگفتمش که جلوه به سر خاک اگر کند
جز خاک کوی دوست چه خاکی به سر شود؟!
جلوه ( فربود شکوهی)
دوست دارم احساستان را بدانم ...
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
راز جاودانه
آمد بهار جانها دل می زند جوانه
قمری ترانه سر ده با شور شادمانه
با خود به گفتم ای دل رسم زمانه را بین
عنقا شکار و کرکس آزاد در میانه
پیری اشارتم کرد چون فیض گل به بلبل
و اکنون شدم دل آگاه از راز جاودانه:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
اما گرفت کاخر خاکسترم زبانه
صیاد سخت دل خود صیدی شود دگرگون
تا از رضای حسنش آهو رود به لانه
تا چون تو ماه رویی رخ در نقاب داری
شمع فلک ز مشرق می برزند زبانه
برقع ز رخ بیفکند آن گل عذار خوبی
برق نگاه او زد آتش به چشمخانه
هر نکته ای که گویم در وصف آن نگارم
حسرت برند خوبان از این همه نشانه
ساغر به دست ساقی در گردش آید اینک
مجلس به پاست جانا در دور عاشقانه
در کفر زلف او بین دلها اسیر باید
ای جلوه پای در نه در دام بی بهانه
جلوه ( فربود شکوهی )
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
درود بر شما دوستان خوبم . غزلی با نام چشم خمار سرودم. دوست دارم که شما نیز احساستان را بیان دارید. چشم به راه نوازش قلمتان هستم.
چشم خمار
بگذار تا به چشم خمار تو بنگریم
از هر دو جام چشم می ناب بر خوریم
از دست رفته بود خمار سرم ، نگر
با مهر روی دوست چه سان باده می خوریم
این گیسوی فتاده به رویش سحرگهی
بر باد رفت و گفت که آب تو می بریم
در چین زلف او که وزد باد صبح دم
ای نافه ختن تو برو ما معطریم
این عشق جان فزای تو خاکستر مرا
بر باد داد و گفت که بگذار و بگذریم
گفتی مرا به عشق کنی دعوتم ، قبول
شرط آن بود که عشق دگر کس نه پروریم
در موسم بهار که مستاند بلبلان
رقصی چنین میانه میدان بر آوریم
ای واعظ این چنین که مرا طعنه میزنی
کآید زمان آن که همه پیش داوریم