تبليغاتX
►▓◄ "جلوه شوق" - گزیده دیوان غزلیات جلوه ►▓◄
 

غزل هفتاد و سوم

 

زبان بی زبانی


چه خرابم امشب ای دل، ز خمار دیدگانی

 که بسوخت جان ما هم ز فروغ جاودانی

 

بگشای دست مهرت که به خواب در نبینم 

     که تو تشنه‌ای رسانی   بَرِ آب زندگانی

 

من بی خبر فتادم به کویر حیرت این سان  

مگرم تو باز خوانی  به درای کاروانی

 

اگرم که برگشایی تو  ز چهره، چین زلفت 

    به دهان تنگ زیبد ، گُل بوسه بر نشانی

 

بخورم ز دست ساقی ز شراب ارغوانی  

که به کوی می فروشان نخورند می نهانی

 

      به بهار نغمه خواند سر شاخِ گُل ،  چو بلبل      

تو به بزم ما قدم نِه ، تو بخوان به شادمانی

 

به ترنم بهاران تو  نگر به کوهساران     

 ز صدای جویباران چه خوش است زندگانی

 

برو ای فقیه رَستم ز تو کار در نبستم

 چو خبر ندارم از خود ، تو مرا ز خود برانی!؟

 

به رهم میکفن این دَم که به دام در نیافتم  

که چو گرگ دیده بالان ، تو هنوز می ندانی!؟

 

همه خوش دلم به این که به نوای مرغ یا حق    

 تو شبی به  جلوه  آیی به رخم به مهربانی

 

سخنی به بامدادان ، بَرِ دوست باز گفتن     

 چه لطیف باشد ای جان ، به زبان بی زبانی

 

جلوه - فربود شکوهی

 

 

بسیار دوست دارم ای جان که نظرتان را بدانم. هر آینه نه با زبان بی زبانی ام؟


 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


غزل هفتاد و دوم

خواجه نگهدار مرا

 

خواجه شیرین سخنم ، گفت به تکرار مرا

گوش مده، چشم منه، بند ز گفتار ، مرا

رو  سیه‌ام ، رو  سیه‌ام ، خواجه ز خود بی خبرم

توبه کنم ، توبه کنم ،‌  راه ده این بار مرا

آمده بودم که نهم ، سر به رهت خواجه من

چشم سیه ، روی چو مه ، کرد گرفتار مرا

رهزن اهل هنرم ،‌ بُرد به تاراج دلم

نیست مرا دین و دلی ، خواجه نگهدار مرا

ساقی خوش چهره ما ، خیز تو در مجلس ما

دست من و طُره تو ، گردش پرگار مرا

هیچ مخوان ، هیچ مگو ، کار دگر هیچ مکن

ای به فدایت دل و جان، بیش میازار مرا

جلوه کند چون رخ او ، کیست شود هم سر او؟

کیش شدم ، مات شدم ، بُرد دو صد بار مرا

من همه اویم چو کنون ، رخ بنمایم به جنون

هیچ نخواهم پس از این،  عالم اسرار مرا

جلوه (فربود شکوهی)

دوست دارم که احساستان را درباره این غزل بدانم؟


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل هفتاد و یکم

از همه دوستانی سپاسگزارم که به من مهر می ورزند و مرا در پناه مهرشان می گیرند.

غزل زیر پیشکش شان باد. شاد باشید.

 

کیش و مات

 

ای سرو قد سیمین ، مجلس به چه آرایی؟

لب گیری و رخ بوسی ، می نوشی و خودرایی

 

با کفر سر زلفت ، ایمان چه سبب پرسی؟

در کیش رخت ای جان ، ماتیم تماشایی

 

آن ناوک مژگان را ، بر چشم حسودان زن

چون روی نکو  زیبد ، در چشم دلارایی

 

در هر گذر عمرم ، چون نیک نگه کردم

آیینه به آیینه ، روی تو به تنهایی

 

تا ساقی مه پیکر، پوشد گل رخسارش

گیرد ز رخش فالی ، هر کس به تمنایی

 

تا قرعه کرا افتد ، در نرد قمار او

دل در تپش انگیزد ، در شور به شیدایی

 

موری به سلیمان گفت ، در کف به چه می نازی؟

گفتش که مرا باد است ، بر گفت چه سودایی!

 

پیری که نهان داند ،  لب بسته مگو باشد

زاهد ز چه می گوید ، اسرار به هر جایی؟!

 

بنگر که در این مجلس ، صد جلوه نهان باشد

من یوسف خود خواهم ، گویند: زلیخایی؟!

 

جلوه ( فربود شکوهی )

 

چقدر زیبا است که احساستان را از خواندن این غزل برای همه ما بیان بفرمایید: 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت