با همه گرفتاریها و کمبود وقتم غزل زیر از شب گذشته چنان بر من خیمه زده بود که نمی گذاشت کارم را انجام دهم. هم از این رو افزون بر نوشتن آن از مهر همه دوستان سپاسگزارم. این غزل را به همه شما خوبان پیشکش می کنم.
سر خویش گیر و بگذر
سر خویشتن ندارم که رها شوم ز مستی
به چه حالتم گسستی تو ز نیستی و هستی
چه قیامتی بر آید ز غریو عشق بازان
چو به مجلسی درآیی و زنی به شور دستی
تو به خویشتن نگه کن به درون برکه جان
پس از آن ملامتم کن که چرا به دل نشستی؟
اگرم روم به سوی سر زلفت ای عجب بین
من کوته آستین هم بکنم دراز دستی
صنما به روزگاران ز تو مهر مانده بر دل
به کجا توان برون شد چو تو عهد می شکستی؟
به کمند مهرت اندر تو نگر به صید لاغر
همه خوش دلم که آخر بکشی سرم تو دستی
بنگار بر دو چشمم ز خط غبار خطی
صنما تو مهر مگسل اگرم به خوار خستی
بنشین تو بر لب جو که گذشت عمر و اکنون
سر خم گشاد بادا ز پی اش خمار و مستی
غم این جهان نیارزد که نهی تو سر به زانو
بگشا گره ز ابرو و بکن گشاده دستی
مشنو تو پند زاهد سر خویش گیر و بگذر
که از این گذر توانی برهی ز خود پرستی
تو مرا مگوی جلوه که طریق عقل پویم
تو از این چه سود کردی که بتی نمی پرستی؟
جلوه - فربود شکوهی
دوست داریم که احساستان را بدانیم...
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سایت ققنوسان که سایتی ادبی و هنری است دو غزل از جلوه را درج کرده است. در همین جا از این عزیزان سپاسگزاری می کنم.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
دوستان مجله خانه و خانواده بزرگواری گردند و غزل شماره ۶۳ اینجانب را در مجله وزین شان چاپ کردند که از این عزیزان سپاسگزاری می کنم.
مجله خانه و خانواده - سال ۱۱ - شماره ۱۴۶ - شهریور ماه ۱۳۸۶ - صفحه ۵۰
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
سلام دوستان . تا دیداری دیگر. بدرود.
راز دل
ترسم که راز دل اگر از دل به در شود
رخسار زردگونه من پرده در شود
چشمش به غمزه در نگر ار خون ما خورد
یارب روا مدار که خونم هدر شود
از آن کمان ابرویت این جان رمد ز تن
تیرم چنان بزن که به تن کارگر شود
گویند صبح وصل پی شام کفر اوست
کی می رسد زمانه که شامش سحر شود؟
من در رسم به کوی تو از خویشتن شبی
رویت مدد کند اگرم راهبر شود
کرکس صفت مشو پی مردار و بی خبر
بازی به اوج باش کز آن جا خبر شود
واعظ به طعنه گفت به زاهد: پی ام بیا
کوری نگر عصا کش کور دگر شود!
لولی وشی به کوی مغانم به خنده گفت:
دانی کدام خاک ترا جلوه گر شود؟
برگفتمش که جلوه به سر خاک اگر کند
جز خاک کوی دوست چه خاکی به سر شود؟!
جلوه ( فربود شکوهی)
دوست دارم احساستان را بدانم ...
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
مسئولین سایت خاوران غزل ساقی را از جلوه درج کرده است. در همین جا از ایشان سپاسگزاری می شود.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
به تازگی مسئولین سایت آوای آزاد مجموعه ای از سروده های جلوه را در سایتشان قرار دادند که در همین جا از ایشان سپاسگزاری می شود.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
یکی از سروده هایم را ماهنامه سیاسی اجتماعی و هنری مشعل چاپ کرده است این ماهنامه در هلند چاپ می شود.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
پیش از این در کنگره سلمان ساوجی با یک مقاله شرکت کردم و این مقاله چاپ شده است. پیوند آن به
قرار زیر است.
کیهان فرهنگی - شهریور ۱۳۷۶ - شماره ۱۳۵
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
راز جاودانه
آمد بهار جانها دل می زند جوانه
قمری ترانه سر ده با شور شادمانه
با خود به گفتم ای دل رسم زمانه را بین
عنقا شکار و کرکس آزاد در میانه
پیری اشارتم کرد چون فیض گل به بلبل
و اکنون شدم دل آگاه از راز جاودانه:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
اما گرفت کاخر خاکسترم زبانه
صیاد سخت دل خود صیدی شود دگرگون
تا از رضای حسنش آهو رود به لانه
تا چون تو ماه رویی رخ در نقاب داری
شمع فلک ز مشرق می برزند زبانه
برقع ز رخ بیفکند آن گل عذار خوبی
برق نگاه او زد آتش به چشمخانه
هر نکته ای که گویم در وصف آن نگارم
حسرت برند خوبان از این همه نشانه
ساغر به دست ساقی در گردش آید اینک
مجلس به پاست جانا در دور عاشقانه
در کفر زلف او بین دلها اسیر باید
ای جلوه پای در نه در دام بی بهانه
جلوه ( فربود شکوهی )
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
درود بر شما دوستان خوبم . غزلی با نام چشم خمار سرودم. دوست دارم که شما نیز احساستان را بیان دارید. چشم به راه نوازش قلمتان هستم.
چشم خمار
بگذار تا به چشم خمار تو بنگریم
از هر دو جام چشم می ناب بر خوریم
از دست رفته بود خمار سرم ، نگر
با مهر روی دوست چه سان باده می خوریم
این گیسوی فتاده به رویش سحرگهی
بر باد رفت و گفت که آب تو می بریم
در چین زلف او که وزد باد صبح دم
ای نافه ختن تو برو ما معطریم
این عشق جان فزای تو خاکستر مرا
بر باد داد و گفت که بگذار و بگذریم
گفتی مرا به عشق کنی دعوتم ، قبول
شرط آن بود که عشق دگر کس نه پروریم
در موسم بهار که مستاند بلبلان
رقصی چنین میانه میدان بر آوریم
ای واعظ این چنین که مرا طعنه میزنی
کآید زمان آن که همه پیش داوریم
بر طرف گلشنم چه خوش آمد که طرقهای
خوش نازکانه گفت به یاران چو بنگریم:
این جلوه از کمال رخ او به ما رسد
ورنه به سیم و زر نگر از کاه کمتریم
جلوه ( فربود شکوهی)
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
آیین جاودانه
آید مرا ز کویت شور و شر ترانه
ای مطرب شبانه بر زن دف و چغانه
از کنج خلوت ما تا عرش کامکاران
روزی روانه گردد بی منت و بهانه
ای گل تو نکهت خود بفشان به راه مردم
این رسم کهنه بادا آیین جاودانه
پرسش مرا ز می نیست باکی ز پاسخ آن
ما را تو خود مترسان ای زاهد زمانه
آهوی دشت ناید بر شیر شرزه پهلو
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
پیر مراد را گو بر کام عاشقان ریز
از چشمه سار مهرش آن جام شادمانه
برقع ز رخ بیفکن خوش نازکانه بنگر
با تیر چشم بر زن بر جان ما نشانه
جلوه ز خود ندارد نوری ز مهر ماهش
تا آیدش ز کویت هر دم می شبانه
جلوه ( فربود شکوهی)
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سلام. سایت دوست مهربانمان آقای مجتبی.م با نام تازه های ادبی غزلی از جلوه را با آغازینه " ای که زنی به تار دل زخمه عاشقانه ای " آورده است.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
سلام. سایت سوشلیغا غزلی را با نام چشم در چشم آورده است.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
سلام. سایت شبکه جهانی جام جم غزلی از غزلیات جلوه را با نام سرود رهایی آورده است.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
چند سال پیش مقاله ای را درباره سرواده خوانی در ژاپن به فارسی برگرداندم و در مجله کیهان فرهنگی چاپ شده است. امروز با لینکش آشنا شدم و برایتان گذاشتم.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
سلام. سایت اینترنتی فریاد چند غزل از جلوه را آورده است.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اینجانب فربود شکوهی متولد شهرستان آستانه اشرفیه هستم. از سال 1371 ساکن تهران شدم.
از کودکی به شعر و غزل گفتن علاقه فراوانی داشتم. نخستین شعر خود را در سال 1367 پس از درگذشت استاد شهریار با آغازینه " درود از من ترا ای شهریار ملک جان اینک " سرودم.
در آغاز با عنوان فانی گیلانی می سرودم. اما در سال 1378 پس از مشرف شدن بر مزار خواجه شیراز از ایشان تخلص خواستم که در عالم رویا " جلوه " را بیان فرمودند. از ایشان پرسیدم با جلوه که نمی شود شعر سرود؟ چند روز بعد دوستی به نزدم آمد و گفت که پیرمردی در خواب شعری را برایم خواند و گفت برو و به فلانی بده.
در پایان غزل چنین فرموده بودند:
پیغام حافظ این بود تا از غمش نسوزی
جلوه به جلوه گاهت جلوه نمی نماید
ایشان در یک مصرع سه تا جلوه آوردند. از آن پس با جلوه شعر می سرایم....
دیوان اشعارم به همت برخی از دوستان با نام " جلوه شوق" در حال چاپ است و به زودی راهی بازار کتاب می شود.
...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
|
|
اوقات شرعي |
|