ادامه مطلب
سر خویش گیر و بگذر
سر خویشتن ندارم که رها شوم ز مستی
به چه حالتم گسستی تو ز نیستی و هستی
چه قیامتی بر آید ز غریو عشق بازان
چو به مجلسی درآیی و زنی به شور دستی
تو به خویشتن نگه کن به درون برکه جان
پس از آن ملامتم کن که چرا به دل نشستی؟
اگرم روم به سوی سر زلفت ای عجب بین
من کوته آستین هم بکنم دراز دستی
صنما به روزگاران ز تو مهر مانده بر دل
به کجا توان برون شد چو تو عهد می شکستی؟
به کمند مهرت اندر تو نگر به صید لاغر
همه خوش دلم که آخر بکشی سرم تو دستی
بنگار بر دو چشمم ز خط غبار خطی
صنما تو مهر مگسل اگرم به خوار خستی
بنشین تو بر لب جو که گذشت عمر و اکنون
سر خم گشاد بادا ز پی اش خمار و مستی
غم این جهان نیارزد که نهی تو سر به زانو
بگشا گره ز ابرو و بکن گشاده دستی
مشنو تو پند زاهد سر خویش گیر و بگذر
که از این گذر توانی برهی ز خود پرستی
تو مرا مگوی جلوه که طریق عقل پویم
تو از این چه سود کردی که بتی نمی پرستی؟
جلوه - فربود شکوهی
دوست داریم که احساستان را بدانیم...
مجله خانه و خانواده - سال ۱۱ - شماره ۱۴۶ - شهریور ماه ۱۳۸۶ - صفحه ۵۰
سلام دوستان . تا دیداری دیگر. بدرود.
راز دل
ترسم که راز دل اگر از دل به در شود
رخسار زردگونه من پرده در شود
چشمش به غمزه در نگر ار خون ما خورد
یارب روا مدار که خونم هدر شود
از آن کمان ابرویت این جان رمد ز تن
تیرم چنان بزن که به تن کارگر شود
گویند صبح وصل پی شام کفر اوست
کی می رسد زمانه که شامش سحر شود؟
من در رسم به کوی تو از خویشتن شبی
رویت مدد کند اگرم راهبر شود
کرکس صفت مشو پی مردار و بی خبر
بازی به اوج باش کز آن جا خبر شود
واعظ به طعنه گفت به زاهد: پی ام بیا
کوری نگر عصا کش کور دگر شود!
لولی وشی به کوی مغانم به خنده گفت:
دانی کدام خاک ترا جلوه گر شود؟
برگفتمش که جلوه به سر خاک اگر کند
جز خاک کوی دوست چه خاکی به سر شود؟!
جلوه ( فربود شکوهی)
دوست دارم احساستان را بدانم ...
مسئولین سایت خاوران غزل ساقی را از جلوه درج کرده است. در همین جا از ایشان سپاسگزاری می شود.
به تازگی مسئولین سایت آوای آزاد مجموعه ای از سروده های جلوه را در سایتشان قرار دادند که در همین جا از ایشان سپاسگزاری می شود.
یکی از سروده هایم را ماهنامه سیاسی اجتماعی و هنری مشعل چاپ کرده است این ماهنامه در هلند چاپ می شود.
قرار زیر است.
راز جاودانه
آمد بهار جانها دل می زند جوانه
قمری ترانه سر ده با شور شادمانه
با خود به گفتم ای دل رسم زمانه را بین
عنقا شکار و کرکس آزاد در میانه
پیری اشارتم کرد چون فیض گل به بلبل
و اکنون شدم دل آگاه از راز جاودانه:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
اما گرفت کاخر خاکسترم زبانه
صیاد سخت دل خود صیدی شود دگرگون
تا از رضای حسنش آهو رود به لانه
تا چون تو ماه رویی رخ در نقاب داری
شمع فلک ز مشرق می برزند زبانه
برقع ز رخ بیفکند آن گل عذار خوبی
برق نگاه او زد آتش به چشمخانه
هر نکته ای که گویم در وصف آن نگارم
حسرت برند خوبان از این همه نشانه
ساغر به دست ساقی در گردش آید اینک
مجلس به پاست جانا در دور عاشقانه
در کفر زلف او بین دلها اسیر باید
ای جلوه پای در نه در دام بی بهانه
جلوه ( فربود شکوهی )
چشم خمار
بگذار تا به چشم خمار تو بنگریم
از هر دو جام چشم می ناب بر خوریم
از دست رفته بود خمار سرم ، نگر
با مهر روی دوست چه سان باده می خوریم
این گیسوی فتاده به رویش سحرگهی
بر باد رفت و گفت که آب تو می بریم
در چین زلف او که وزد باد صبح دم
ای نافه ختن تو برو ما معطریم
این عشق جان فزای تو خاکستر مرا
بر باد داد و گفت که بگذار و بگذریم
گفتی مرا به عشق کنی دعوتم ، قبول
شرط آن بود که عشق دگر کس نه پروریم
در موسم بهار که مستاند بلبلان
رقصی چنین میانه میدان بر آوریم
ای واعظ این چنین که مرا طعنه میزنی
کآید زمان آن که همه پیش داوریم
بر طرف گلشنم چه خوش آمد که طرقهای
خوش نازکانه گفت به یاران چو بنگریم:
این جلوه از کمال رخ او به ما رسد
ورنه به سیم و زر نگر از کاه کمتریم
جلوه ( فربود شکوهی)
آیین جاودانه
آید مرا ز کویت شور و شر ترانه
ای مطرب شبانه بر زن دف و چغانه
از کنج خلوت ما تا عرش کامکاران
روزی روانه گردد بی منت و بهانه
ای گل تو نکهت خود بفشان به راه مردم
این رسم کهنه بادا آیین جاودانه
پرسش مرا ز می نیست باکی ز پاسخ آن
ما را تو خود مترسان ای زاهد زمانه
آهوی دشت ناید بر شیر شرزه پهلو
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه
پیر مراد را گو بر کام عاشقان ریز
از چشمه سار مهرش آن جام شادمانه
برقع ز رخ بیفکن خوش نازکانه بنگر
با تیر چشم بر زن بر جان ما نشانه
جلوه ز خود ندارد نوری ز مهر ماهش
تا آیدش ز کویت هر دم می شبانه
جلوه ( فربود شکوهی)

