این روزها این قدر درگیر کارهای دانشگاهی خود هستم که مجالی نمی ماند تا حالی دست دهد و غزلی به سرایم. دیشب حالی دست داد و غزل زیر به سراغم آمد و آن را تند تند نوشتم. امیدوارم که در فرصت مناسبتری سر و دستی به سرش بکشم.

این غزل را هدیه می کنم به دوستانی که پافشاری بر ادامه غزل گفتنم داشتند . تا بعد بدرود

 شور شادمانه

ای که زنی به تار دل   زخمه عاشقانه ای

باز مرا ز خود بری   با غزل و ترانه ای

از تو گریز می کنم    از خود خویش دورتر

خوب نگه چو   می کنم   باز تو  در میانه ای

غنچه ز لب گشاید او     کار مرا به سازد او

تا که زند به شاخ دل    گلبن ما جوانه ای

در دل انجمن نگر   شور شرار شمعها

تا به فلک همی رسد   آتش هر زبانه ای

خسته زندگی منم   از همه کس مگر ز تو

موج زند به دیده ام   گریه بی بهانه ای

کران کران به بحر غم   ندیده ساحلت مگر

مرا مگو که جان دل   امید بی کرانه ای

عطر نسیم روی تو    راه به سالکان دهد

در شب تار زندگی   تو آخرین نشانه ای

چه جلوه ها رسد مرا   ز نور روی خوب تو

مرا بگیر در برت   تو شور شادمانه ای

 

 جلوه ( فربود شکوهی )


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت