................................................................................................................................
................................................................................................................................
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
.................................................................................................................................
.................................................................................................................................
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
جامه تقوا
دوشينه به خواب اندر ديديم به ميخانه
شيخي شده پا بر جا در كسوت پيرانه
من جامه تقوي را بگرفته بدم ، اما
و آن شيخ بدادم مي با دست كريمانه
گفتم كه مرا كاري با مي نبود ، باري
تسخر زد و گفت : آري ، مي نوش دليرانه
ناگاه ندا آمد از عقل مآل انديش
پندم بشنو جانا برگرد به كاشانه
جان و دل و دينم را بنهاده و برگفتم:
اينست قمار آخر افسون تو افسانه
آوخ كه ندانستم بيهوده تبه كردم
شيرين لحظاتم را با عاقل و فرزانه
گفتش ز قمار آخر بر گوي به ما اينك
از حال خود و شمع و از آتش و پروانه
گفتم كه مكن نفي ام در جلوه او ديدم
اسرار انا الحق و دار و سر و پيمانه
از خواب چو جستم من اشك رخ خود ديدم
هر يك به زبان خود گفتند صميمانه :
” ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما ، هم سوخته پروانه ”
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
آشیان دل
گشاده اي چو چشم خود ، تو مرغ جان خبر كني
ز آشيان دل پرد ، اگر دمي نظر كني
نشسته ام به راه تو ،به صد اميد تا كه تو
به صد كرشمه ، نوبتي ، به روي ما گذر كني
تو خويشتن صنم كه اي ، ز قامت قيام تو
به سجده آورند سر ، ملك كه تا نظر كني
كسي نديده ام زند به شاخ تر تبر چرا
به عمر در جواني ام تو خون من هدر كني ؟
چنين به گفت پير ما : ” به راه عشق بايدت
كه گوشوار عقل را ز گوش خود بدر كني
نخورده مست گشته اي ز جام لعل فام او
اگر خوري تو باده اي هواي يكديگر كني
ببين ز كشته پشته ها شدست در هواي او
براي ديدنش چرا ز كوي او حذر كني ؟
شود دگر مگر رسد ز كوي يار جلوه اي
بيا بگير توشه اي بدان سرا سفر كني
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
نغمه جدايي
ز چه رو روم به گلشن كه ندارم آشنايي
تو و ملك بي وفايي من و گوشه جدايي
تو كمان كشيده ابرو ،من بي خبر ز هر سو
به كجا گريزم اكنون كه نمانده هيج جايي
تو هزار نكته داني ز هزار نكته داني
چه شود كه رازگويي ز همه يكي دوتايي
تو و طرف لاله زاران من و قطره هاي باران
ز سرشك ماست ياران چرد آهوي ختايي
من كنج غم گزيده ، طرب و شعف نديده
ز چه رو روم به گلشن كه ندارم آشنايي
تو و مهر ناز باري ، من و صد نياز آري
دگرم بس است جلوه ، همه نغمه جدايي
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
چشم در چشم
اگرت حذر نباشد كه نظر نگاه داري
تو گمان مبر عزيزا ، كه بسي گناه داري
مژگان چشم را بين همه صف به صف نشسته
سزد ار ملك تو باشي كه چنين سپاه داري
بت من بسوخت چشمت ، همه چشم خانه ام را
عجب آتشي است يارا كه در آن نگاه داري
ز غم شرار چشمت همه شعله گشت چشمم
فوران ديده ات بين ، همه دود و آه داري
خم چنگي وجودم به دو ديده رفت راهت
تو بدار گوشه چشمي كه به قرب راه داري
من و صد گناه ، باري ،همه مونسند ، آري
به تعجبم بداري كه چسان گناه داري
تو چو مه نهان به ابري ، به برآي تا ببينم
همه آن غزال چشمان كه تو در پناه داري
به تبسم نگاهت نظري فكن به جلوه
شب تيره روز ما را به خدا پگاه داري
ز دو چشم دلفريبت خجل آيدم ز گفتن
اگرم به خواب و رويا تو بسی گناه داري
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
عزم وفا
بازم خبر رسيد كه عزم وفا كني
با آب توبه باز تو ياد خدا كني
از كفر زلف خويش هراسان و توبه كار
بند نقاب خويش به يك باره واكني
افسون مدم ، فسانه مخوان ، طرفه لعبتي
خلقي به زلف خويش چرا مبتلا كني؟
از گلبن مراد تو اي بي وفا نرست
شاخ محبتي كه بدان ياد ما كني
من آهوي رميده به دشت نگاه تو
حيف است اگر كه تيغ ز مژگان خطا كني
در مجلس رقيب تو بي پا و سر روي
نوبت به ما رسيد چرا پا به پا كني ؟
مجنون صفت ز شور جنون بي خودم ز خويش
ليلاي من مرو كه قيامت به پا كني
كار جنون ما به تماشا كشيده است
جانا تو هم بيا كه تماشاي ما كني
اين جلوه از كجاست كه از جور روزگار
ديوانگان كوي جنون را دعا كني؟!
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
بی نشان
اي يار من در خانه اي يا آنكه در ميخانه اي
آيا شود يابم نشان اي بي نشان افسانه اي
گر در سر كويت روم پيداي ناپيدا شوم
اشكي ميان خانه اي ، يا مي كه در خمخانه اي
شايد كه تو شمس و مهي ، ارض و سما ديگري
ني ني غلط گفتم كه تو اندر جهان دُر دانه اي
هر لحظه چون دور از خودم ،آواره و مجنون شوم
مستانه وار آيم ولي هر دم ز من بيگانه اي
هرگز ندادش جرعه آبي سنكدر پير ما
كز روي مهر آن با وفا ، پيرانه سر فرزانه اي
آيد ، خروش از عاشقان با غلغلي اندر جهان
كردي تو سكني در ميان ، پركش چو ما پروانه اي
يوسف شو و در چاه خود رو سوي آن جانانه كن
ملك دو عالم را بنه جلوه تو آن فتانه اي
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
آه سینه
( با ياد استاد شهريار و نخستین شعرم)
آمدي ، اي جان من ، اما چرا دير آمدي
سنگدل، اي بي وفا ،آخر به تاخير آمدي
عمر ما بگذشت و گل پژمرد و آه سينه ماند
لب گشا اي آشنا با عذر تقصير آمدي
خانه ام كردي خراب و كنج غم باقي بماند
ديگرم برگو چه مي خواهي ؟ به تعمير آمدي
شور شيرين داري و فرهادسان در كوي تو
پاره هاي تن كنم تا چون تو شمشير آمدي
در فراقت جوي خون از مردم چشمم برفت
حال جلوه چون شنيدي هم به تدبير آمدي
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
خطي رنگين
دعايت مي كنم جانا نمي دانم تو مي داني
ز ياد بوي زلف تو پريشانم تو مي داني
الا باد سحرگاهي چو آگاهي ز احوالم
رسان بر كوي دلدارم كه خواهانم تو مي داني
ببايد هم نوشت آخر ز سرمشق شقايقها
خطي رنگين ز خون دل به ديوانم تو، مي داني
خدايا خيل مشتاقان چو در صدرند در مجلس
مرا تاب و توان نبود كه دربانم تو مي داني
سليمان باچنان حشمت نظرها بود با مورش
من آن مور تهيدستم ،سليمانم تو مي داني
چو بوي شيرمي آيد ز لعل شكرين او
لب درياي مهر او من عطشانم تو مي داني
خدايا اين شب هجران به پايان بر كه این جلوه
به غرقاب فنا افتاد و گريانم تو مي داني
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
سرود رهایی
خوش آن سپيده دم بامداد نوروزي
كه موسم طرب است و نويد بهروزي
نسيم روح فزايي وزد ز كوي شما
خوشم به ساغر گلگون ز فتح و پيروزي
بخوان سرود رهايي تو با خروش بلند
اسير فتنه مشو تا ادب تو آموزي
به مجلس طربش مي روم به هر سويي
كه مست جام شرابم ز نكته اندوزي
ز سرو راز كمر قد دلبران بشنو
جهان و كار جهان جمله را بهم سوزي
جهان كهنه جوان شد تو نيز همت كن
ز جان و تن بدرآور تو بخت بد روزي
ز كنج غم بدرآ جلوه جان و دولت گير
ز كشتزار محبت چو خوشه مي دوزي
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
زیبای ختن
مرا عهدیست با یاری که او شیرین دهن باشد
بگویم راز دل با او نهانی صد سخن باشد
لبش شکر به مستان داد و چشمش می به میخواران
مرا در ده قدح ساقی که زیبای ختن باشد
اگرچه لب نه بگشاید که کارم را گشاد آخر
ولی آن غنچه لب دانم که بس شیرین سخن باشد
خیال چنبر زلفش رباید دین و دل هر دم
مرا کفرست زان گیسو اگرچه بت شکن باشد
سپند جان مشتاقان بر آن صورت نثار افشان
شگفتا چهره گلگون چو بهر سوختن باشد
بلور آن تن سیمین ز پیراهن بود پیدا
فدای تن کنم دل را و جانم پیرهن باشد
طریق عشق را دانم که آن بس فتنه می زاید
در این ره سر نگون گردد هر آن را خویشتن باشد
سخن از عشق چون گویم که بنهادست فرهادی
مبارک جان شیرینش که او هم کوهکن باشد
نصیحت گوش کن جانا تو در فصل بهار دل
دعا از دل برآر آخر که این رسم کهن باشد
به بستان جلوه کی دارد؟ مقامی نزد گل رویان
مده بد را به دل راهی که راه اهرمن باشد
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اینجانب فربود شکوهی متولد شهرستان آستانه اشرفیه هستم. از سال 1371 ساکن تهران شدم.
از کودکی به شعر و غزل گفتن علاقه فراوانی داشتم. نخستین شعر خود را در سال 1367 پس از درگذشت استاد شهریار با آغازینه " درود از من ترا ای شهریار ملک جان اینک " سرودم.
در آغاز با عنوان فانی گیلانی می سرودم. اما در سال 1378 پس از مشرف شدن بر مزار خواجه شیراز از ایشان تخلص خواستم که در عالم رویا " جلوه " را بیان فرمودند. از ایشان پرسیدم با جلوه که نمی شود شعر سرود؟ چند روز بعد دوستی به نزدم آمد و گفت که پیرمردی در خواب شعری را برایم خواند و گفت برو و به فلانی بده.
در پایان غزل چنین فرموده بودند:
پیغام حافظ این بود تا از غمش نسوزی
جلوه به جلوه گاهت جلوه نمی نماید
ایشان در یک مصرع سه تا جلوه آوردند. از آن پس با جلوه شعر می سرایم....
دیوان اشعارم به همت برخی از دوستان با نام " جلوه شوق" در حال چاپ است و به زودی راهی بازار کتاب می شود.
...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین