غمزه خونريز
خون شد دلم از ناله شبها و سحرگاه
كشتي تو مرا ليك نه اي از دلم آگاه
بسيار بكوشيدم از آن رو كه به آخر
گيرم سر زلفين سياهت گه و بيگاه
چون توسن چشمم به جمال تو دوان است
كردم طلب فضل و هنر توشه اين راه
گفتم كه مكن فاش تو اسرار مرا ليك
خال سيه ات كرد چنين زان بكشم آه
با اين تن مجروح و دل خسته و بيمار
آيم سر كويت كه سرآيد غم جانكاه
قدري به من خسته از آن ساغر مي ده
تا خوش ببرد عقل من از سر همه ناگاه
ما همچو نهاليم و بسي تشنة آبيم
خضرا بدرآ ، كن تو نظر بنده درگاه
بويي به مشامم چو رسد از گل رويت
جان را بنهم در ره وصلت به گذرگاه
شمشير به زير گل صد برگ نهادي
اي واي از اين غمزه خونريز و شرر خواه
پيرم چو بفرمود كه دنيا همه هيچ است
مهرت ز سرم برد همه درس شبانگاه
خواهي كه تو گيري به دگر باره غلامي
جلوه بود آن بنده، تو خورشيدي و او ماه
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
نرگس شهلا
آن مه شوري كه شهري شد پر از غوغاي او
مي كنم جان را فداي نرگس شهلاي او
روي زردم را رواجي نيست در بازار شهر
تا بخوبي يافت شهرت مهر شهر آراي او
تخم مهر دوستانست و سپند چشم بد
خال مشكين بر لب زيبا و شكر خاي او
تا به چشمش لاف زد بادام زان مژگان تيز
يكسر سوزن درستي نيست بر اعضاي او
تا مگر آن سرو باشد بر لب جوبار من
رود جاري سازم از چشمان به زير پاي او
ملك جانم را گرفت آخر به مژگان سپاه
هم قباي پادشاهي راست بر بالاي او
پسته را در شور از آن دلتنگ مي بينم كه نيست
هيچ كس را با وجود آن دهان پرواي او
نيست هوشي در تنم گر بشكفد آن غنچه لب
خاصه قند پارسي آيد به گوش از ناي او
آن زمان خوش باد كز لعل لبش هر دم مدام
جرعه ها نوشيدم از جام روان افزاي او
شمع جانم سوخت كس آبي بر اين آتش نريخت
واي بر آن نامسلمان ، داد از فرداي او
چشم جلوه بسته بود از درد تا رويش بديد
باز شد چون چشم سوزن چشم خون پلاي او
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
گذران عمر
نگريد اي حريفان به دل شكسته من
نرويد اي عزيزان ز فغان و ناله من
چو به دوست عهد بستم غم دل بدو سپردم
ز ره جفا دريد او دل پاره پاره من
هم از آن دم نخستين كه عيان نمود زلفش
به ربود عقل و هوشم صنم گزيده من
چو جزيره نگاهم پر از آب گشته اينك
تو بگو به يارم امشب كه نيا به ديده من
ز فلك كه رسم ديرين بودش دريدن گل
كه بداد ياد يارم كه دريد جامه من؟
گذران عمر را بين كه دمي است آن و اين بين
سزد ار خزان نمايي گل نوشكفته من
تو غمين مباش جلوه كه خوشند شهرياران
تو بيا بنوش جامي ز خم شكسته من
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
حکایت غریب
چه حكايت غريبي كه غم نگار گفتن
پي وصل او نشستن ز فراق يار گفتن
بدو كف پياله بردن سوي ميكده دويدن
سر خم مي گشودن ز سر خمار گفتن
مگرم كلام جانش ز فسون عشق دارد
كه چنين اثر نديدم كه به يادگار گفتن
به مباركي و شادي به نگاه چون بتازد
كه زبان توان ندارد مگر از غبار گفتن
تو مگر به جلوه آيي كه ز جنتم بگويي
چه حكايت غريبي كه غم نگار گفتن
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
ترنم بهاران
چه شود كه بار يابم به در سراي سلطان
خنك آنكه او ز رحمت گذري كند به كنعان
ز فراق او ندارد اثري ز آب چشمم
كه به عمر در جواني بگريستم چو باران
دگرش چه شكر گويم ، دگرش چه جاي شكوه
كه به نيم جو نيازرد ،همه اين گل و گلستان
همه عمر درنشستم پي حل اين معما
كه چرا بيامد انسان و چرا رود بدين سان؟
من بي خبر چه دارم خبري جز آنكه يارم
برسد به كوي رندان به ترنم بهاران
تو غزل بخوان و دلخوش مكن اين سخن فرامش
كه نسيم غم بخواهد شدن از ديار ياران
به كدام جمله جلوه همه گويد اين معاني
كه برد نماز آخر سر خاك مي فروشان
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
وا اسفاها برفت ، مرغ سليمان من
عشوه گر ناز من ، خسرو خوبان من
تاخت چو مهر و مه ام بر سر ميدان مهر
بر سر چوگان گرفت جسم من وجان من
داد چو زلفش به باد يار پري چهر من
كند ز بيخ و بنم هستي و بنيان من
گفت كلامي چو از سيب زنخدان خويش
بي سر و سامان نمود كار به سامان من
تا كه بشد آشكار سر نهان گشته ام
شاد شدند بر سرش جمله رقيبان من
اي مه سيمين تنم ، قهر مكن از برم
رحم بياور بدين فكر پريشان من
زار نهادي مرا بي مدد لعل خويش
آب لب لعل تو نسخه و درمان من
اختر بخت رقيب ، تار نما اي صنم
تا به سر آيد بتا اين شب هجران من
ابر نگاهش چو ريخت قطره اي از جلوه اش
خواست كه خامش كند آتش سوزان من
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
شوق عشق
مهروش بر همه عالم چو نظر داشته ام
وام مه روي ترا نيك بپرداخته ام
تا نگه مي كنمت زلف پريشان چه كني؟
من كه آن طره به ملك دلم افراشته ام
شاخه اي كاشتم از بهر قدت در دل خود
بيدوش سر ز خجالت به زمين داشته ام
تشنه ام ، تشنه ديدار تو اي آب بقا
با دلي خشك به سرچشمه دين تاخته ام
طالب كوي ترا نيك پريشان منما
زين تغابن گره اي بر سر هم بافته ام
بعد از اين بر گل من هيچ نخواهي ديدن
غنچه واشده چون خون به دل انداخته ام
پس از آن يك نظرت بر دل ريشم بنگر
به خدا خنجر مهر تو به خون آخته ام
شوق عشقت به دلم روح و روان افزايد
پس چه گويي كه من اين با دگر انباشته ام
ترك جلوه بنمودي و نگفتي يارا
خوشدلي ، مايه نازي ، نه به برداشته ام
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
پیمان شکن
چو جام مي بدست ساقي سيمين بدم ديدم
عروج روح را از تن به چشم خويشتن ديدم
ز شور شيون شيرين چو شد عاشق دل مسكين
به كوه بيستون امشب ترا هم كوهكن ديدم
تو با بيگانگان بودي ميان انجمن هر شب
چگويم من چها ديدم نديدي آنچه من ديدم
چه شبها كز غم هجرت سخن با ماه مي گفتم
بيان حسن تو شرح بلاي خويشتن ديدم
به ماه آسمان گفتم كه از يارم سخن برگو
نظر بر صورتش كردم ترا من در سخن ديدم
به آهنگ وفا ما را ز كويت باز پس راندي
چنين بيدادگر بودي ترا يار كهن ديدم
حديث عهد پيشين را به دل بنوشتمش روزي
شكست او اين دل ما را عجب پيمان شكن ديدم
به جنت جلوه ها ديدم به خواب اندر كنار او
نمي دانم چسان خود را كنار آن بدن ديدم
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
خط وفا
حيف از آن عمر كه همراه تو من داشته ام
حيف از آن آه ، كزو شعله بپرداخته ام
حيف از آن خون كه ز مژگان ترم ژاله صفت
در پي پاي تو هنگام سفر داشته ام
حيف از آن چنگ كه با زخمه فرياد دلم
غلغلي را ز نوا در فلك انداخته ام
حيف از آن بيرق وحشي كه به افسار رضا
بر فراز علم ملك دل افراشته ام
حيف از آن جوهر خونين كه ز نيش قلمم
بر سر لوح بصر خط ز وفا ساخته ام
حيف از آن لحظه شادي كه به يادش جلوه
مجلس جشن و صفا را به عزا داشته ام
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
می رنگین
بيا تا مهر انگيزيم و تخم كين براندازيم
سري در گوش هم آريم و نجوايي دراندازيم
ز جام دوستي خواهيم شهد نوش آسايش
به ياد آن مي رنگين، خمارش در سر اندازيم
غريو بلبلان بشنو ز شاخ دوستي اي جان
سرود عشق را مستانه بر بام و در اندازيم
به باغ دوستي ما ،خزان كي آشنا گردد
سپند كينه را چون ما درون مجمر اندازيم
سر و قدي چنين دلكش تو گويي چشم بردوزم
بيا واعظ تو عاشق شو كه دل بر دلبر اندازيم
فساد چرخ دون پرور كه ويران مي كند يكسر
چه باك آخر كه ما او را چو خار از بن براندازيم
چو آمد نام حق از در ، گريزد اهرمن آخر
بيا كاين جنگ بي حاصل به پيش داور اندازيم
به دريا رفته مي داند مصيبت هاي توفان را
چه غم ما را كه صد توفان ز صد منزل براندازيم
دوام عمر ياران را بخواه از لطف حق جلوه
كه بهتر زين نمي دانيم تا خوش درسراندازيم
به يك جو هم نمي ارزد سخنور در ديار ما
همان بهتر كه ما خود را به ملكي ديگر اندازيم
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
رسم وفاداری
خدايا باز مي خندد ، به من آخر نمي دانم
سراسر شور مي گردد ، ز پا تا سر نمي دانم
مرا عكس نگاري خوش به جام باده افتاده
که نقشی در همه عالم از این بهتر نمی دانم
مها مهر ترا دارم درون سينه ام چون ُدر
صدف سان بسته ام لب را ، زر از زيور نمي دانم
به حال خسته مجنون نبخشود از كرم ليلي
چه افسون دارد او در سر، ز شور و شر نمي دانم
خدايا كاسه صبرم لبالب گشت مي داني
جفا از جمله ياران بود خوشتر نمي دانم
كدامين سنگدل آموختت رسم وفاداري
كه ما را هر زمان داري به چشم تر نمي دانم
از آن ترسم كه بحر خامه ام ناگه زند موجي
چه دفترها سيه سازد به نوك سر نمي دانم
هزاران توبه بنمودم كه از كوي تو باز آيم
چه افتاد اين سر ما را كه من ديگر نمي دانم
ز آهنگ وفا جلوه چسان من نغمه پردازم
نشيند شور بر دلها ، دل از دلبر نمي دانم
به چشم خويش ديدم من جهان بس فتنه مي زايد
شود آرام و خوش روزي درآخر سر نمي دانم ؟!
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
طالب دیدار
روزگاريست كه درخانه خمار شديم
سرخوش و مست ،دلا غافل از اغيار شديم
دل و دين باخته سرگشته و نظاره كنان
محو ديدار رخ و خال و خط يار شديم
اي لطيفي كه بهر خوب و بدم آگاهي
هم تو فرمودي و ما جانب آن يار شديم
واعظي گفت قلم ره سوي كاغذ آورد
ما گرفتيم قلم را سوي ابصار شديم
ما بدان ناي كه از كوي تو برخاسته بود
بي سروپاي دوان طالب ديدار شديم
همچو چنگم كه سرم را به ارادت در زير
خاك بوسان به درش بسته زنار شديم
با صبا گوي كه چون مي گذري بر كويش
برسان حال پريشم كه دل آزار شديم
جلوه از شوق جمالت خم اشكي پر خون
بر سر كوي و گذر جانب بازار شديم
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
ديدار يار
ديدار يار تازه كند نور ديده ام
ياري كه مدتي است به ديده نديده ام
آتش فشان اين دل پر جوش من نگر
بيرون فكنده است مذابي ز ديده ام
بي آب بود گلشن خوبي ز قحط حسن
كز بهر جرعه اي لب حسرت گزيده ام
لعل و گهر شديم چنان مهر تابناك
تا جرعه اي ز باده مهرت چشيده ام
شايسته بود تا بنگاري تو از كرم
خطي غبار گونه به روي دو ديده ام
تا بو كه تير عشق از كمر او زند مرا
چون آهوان به دشت به هر سو دويده ام
از قيل و قال مدرسه و واعظان شهر
حالي دلم گرفته و كنجي گزيده ام
چون هرگزم نشد ز سر خود خبر مرا
جامه ز تن دريده و از خود رميده ام
جانا ز شوق تيغ تو جان مي دهم بيا
زليخا نگر به كوي تو بي جان پريده ام
تا در خيال تيغ تو دريا شدم كنار
در خون نشسته ام چو به دريا رسيده ام
فردا سزد كه روضه رضوان به من دهند
چون جلوه اي ز ابروي ياري بديده ام
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
دیدار