تبليغاتX
غزلیات فربود شکوهی - جلوه - دیوان اشعار جلوه شوق

گوشه چشم 

 

آن نازنين كه خاطر ما با صفا كند

آيا بود كه گوشه چشمي به ما كند

 

صد ناله از نهاد جگرسوزم آه شد

شايد كه ريش دل به تبسم دوا كند

 

دور فلك نداد مرادم چو روي يار

گويا قرابتي است كه هر دم جفا كند

 

آن چشم جاودانه عابد فريب بين

بر صد هزار صورت زيبا دعا كند

 

ازجشن مهرگان به دل آيد سرود مهر

تخم وفا به پخش كه دفع بلا كند

 

از كوه تا به جلگه روان است مهر من

اين است رسم يار كه با آشنا كند

 

جلوه به گوشه خيز كه در بزم كارزار

شايد كه تير چشم ز يارت خطا كند

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |

ابر دیده

 

سلامم را ببين كاخر ز دل پاسخ نمي آيد

تو خود بگشاي اين معني كه دل با ما چه فرمايد؟

 

به ديده كي توان ديدن ، چو ابر ديده مي بارد

بيا رحمي نما اين دم ،  كه ديگر دم نمي آيد

 

شراب كهنه مي خواهم كه مردافكن بود زورش

ز سر عقلم ربايد او به قدر عشق افزايد

 

به دام و دانه نتوان بست ، پاي مرغ دانا را

كه مي داند ز دانش چون گره از پاي بگشايد

 

تو را آن به كه اي واعظ زبان در كام دربندي

كه ديگر پند كج وهمان به گوشم خوش نمي آيد

 

چه رسم است اين كه بگذارد،هزاران چوب در چرخم

من ازجان مي پذيرم كو ،‌بدان دل خوش كند شايد

 

ز تار زلف مي سازم سه تاري تا كه بنوازم

نشيند شور بر دلها ، كه دلبر هم به رقص آيد

 

بشوي اوراق اي جلوه اگر همدرس با مايي

دريغ از عشق مي بايد كه در دفتر نمي آيد

 

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |

حدیث مهر

 

امشب نگارم سرخوشان آهسته بر در مي زند

آهسته امشب دلبري بر كوي ما سر مي زند

 

آن ماه ناپيدا عيان با ك‎‏‏ر و فري آنچنان

پران تر از هر مرغكي بر بام ما پر مي زند

 

گفتم حديث مهر او ، آمد ز دل آواي هو

آن كس كه بشنود اين ندا ، ديگر چرا در مي زند

 

آه از نهادم برده او ، آخر چرا ننوشته او

وقتي بدادم من قلم ، دائم به جوهر مي زند

 

با آنكه داند او كه من ، ني را مثال پيرهن

صبرم تهي گشت وچرا ، گرزي به پيكر مي زند؟

 

گفتم منش روحم زتو جسمم زتو ، جانم ز تو

چون دادمش من گوهري ، سنگي به گوهر مي زند

 

جلوه چو سيماي خوشش عطري به گلشن مي دهد

از بوي خوش لا جرم ، نوري به اختر مي زند

 

 

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |

دل شوریده

 

 

بلبلي بر شاخساري نغمه شيرين مي كند

با زبان خود به ما اين نكته تلقين مي كند

 

 دور  گردون گر دو روزي   بر  مراد ما  نشد

خوش نشين اي دل كه روزي ياد مسكين مي كند

 

پند بشنو ، با ادب بنشين بر پيري كه چرخ

چشم را تا وا كني ، رخساره پرچين مي كند.

 

خرمن دانش نگر كز برق چشمانش بسوخت

عقل چون از كف بشد او يا رب ،‌آمين مي كند

 

از فراق آتش لعلش به جان مي سوختيم

گوي گردون باز آن بازي ديرين مي كند

 

يا رب اين قوم از چه رو فرياد حق برمي زند

خرقه تزوير هر دم بر تن آذين مي كند

 

جلوه دارد هر گلي در بوستاني وين عجب

اين دل شوريده بازم ياد نسرين مي كند

 

نوشته شده در ساعت توسط فربود شکوهی - جلوه| |