تبليغاتX
►▓◄ "جلوه شوق" - گزیده دیوان غزلیات جلوه ►▓◄
 

غزل هجدهم

 

خاتم دوران

 

 

سلامي جمله بر آن كس كه رخساري مهين دارد

سرت گردم كه خود جاني و تن جاني چنين دارد

 

خوشا آن دم كه تقديرم مدد راند به تدبيرم

برانم مرغ زيرك را كه بازي در كمين دارد

 

تو لعلي ما صدف آسا ترا در سينه جا داده

كدامين خاتم دوران چنين زيبا نگين دارد

 

بشو همدم تو با پروين ز دانش خرمني برچين

مدد برگير از دستش كه دستي خوشه چين دارد

 

بنازم خوش روانم را كه با مهري چنين والا

به صدر مجلسش جايي گداي ره نشين دارد

 

همه گويند ترك دين براي يار و اين مفلس

به محراب ار برد سجده خيالت در جبين دارد

 

ببوس اي جلوه آن دستي كه هم علم و هنر دارد

بمان در پيش ياري كو همان دارد ،‌همين دارد

 

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل هفدهم

 

آتش مهر

 

چه كنم ؟ زلف تو اي دوست پريشانم كرد

رخ ترسايي خود بين كه چه حيرانم كرد

 

شهره شهر بدم در صفت زيبايي

پرتو روي تو چون جغد به ويرانم كرد

 

پر پرواز ندارم كه پرم ،‌ زان كه حبيب

مژه تيز رها كرده و در جانم كرد

 

عالم افروز جهاني رخ سيمين مه اوست

شمع هر انجمني گشت و غزلخوانم كرد

 

باد رحمت كه گذر بر همه عالم مي كرد

ياد آرام دلم كرد و پريشانم كرد

 

گبر وترسا و برهمن ، دگر اديان جهان

ساقي سيم بين ، كه مسلمانم كرد

 

آتش جلوه رويش جگرم سوخت وليك

آتش مهر به دل داشته درمانم كرد

 

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل شانزدهم

کلبه رندان

 

 

بازم از كلبه رندان خبري مي آيد

يادم از سرو قد سيم بري مي آيد

 

چشم بر در نهم و گوش به پيغام رقيب

زآنكه نام خوشش از پشت دري مي آيد

 

غنچه سان كام گشايد چو برآيد به برم

بوي شير از لب همچون شكري مي آيد

 

آشنايان ره مهر بسي منتظرند

كز ره دور ،  ‌مهي از سفري مي آيد

 

نازك انديش تر از خود به زمان نشناسم

تا خيال خوش آن عشوه گري مي آيد

 

عمر ما رفت بسان گذر آب به جوي

در شب تار ببين جلوه گري مي آيد

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل چهاردهم

هوای عشق

 

هواي عشق تو از سر بدر نمي آيد

ترا ز سوز دل ما خبر نمي آيد

 

به محرمان سرا پرده وصال بگوي

كه بردباري از اين بيشتر نمي آيد

 

دلم گرفت ازيرا به وقت هجران باز

ز خشك چشمي ما ديده تر نمي آيد

 

شب دراز غم و داستان سوز فراق

حديث آن به تو كوته نظر نمي آيد

 

كجاست هم نفسي مردم اندرين وادي

چرا ز بانگ رسايش خبر نمي آيد ؟

 

زباده خوردنم اينك تو شادباش كه گفت:

گناه گوشه نشينان ز پرده در نمي آيد

 

مگر ز گوشه چشمت به ما رسد جلوه

وگرنه موسم پاييز شاخ تر نمي آيد

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل سیزدهم

 

آینه اوهام

 

 

جانا تو مگو دل را كز عقل نپرهيزد

اين طبع كه من دارم با عشق درآميزد

 

اين چهره كه من ديدم با آن همه گوهرها

طومار نصيحت را درپيچد و بگريزد

 

در هر چه نظر كردم عكس رخ او ديدم

اين پرتو يزداني از جان و دلم خيزد

 

از همچو تو دلداري دل بر نكنم آري

جايي كه تو بنشيني بس فتنه كه برخيزد

 

هر دست كه بگشايي در راه كرم جانا

بنگر كه صد افزونت از ره به دلت ريزد

 

من شيوه زاهد را آيينه نخواهم كرد

اين چشمه خشكيده در رود دگر ريزد

 

حسن تو به يك جلوه در آيينه چون افتد

از آينه اوهام پندار غلط خيزد

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل دوازهم

شور دل

 

چشمي به ره نهادم و بر من گذر نكرد

شوري به دل نهاد كه عالم خبر نكرد

 

با صد اميد او به ربودم نخست دل

اما چه سود پرده ز رخسار بر نكرد

 

مشتاق بوي دلكش زلفش هماره ام

بادي نخاست سلسله زير و زبر نكرد

 

ما را ز تشنگي به لب بحر خويش برد

جان از تنم ببرد ، ولي كام تر نكرد

 

تيري نشست وز مژه اش بر دلم نگر

صيد فتاده را كه كسي خون هدر نكرد!

 

ما را چه اختيار كه در دور روزگار

شاهي ز تخت رفت و كلاهي بسر نكرد

 

فرمان پذير حكم اميري چو خامه ام

سر را نهاده ايم ولي تيغ بر نكرد

 

آب حيات در لب ساقيست جلوه جان

در حيرتم ترا كه چرا كامور نكرد؟

 

شيرين هميشه بود ز شعر تو كام او

انبان چرا ز لعل لبش پر گهر نكرد؟

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل یازدهم

 

 

حلقه رندان

 

ساقيا ديگر چگويم چون مرا خمار نيست

راحت جانم تو بودي اين كه رسم يار نيست

 

روي بگشا و بيا در حلقه رندان نگر

كز غمت جاني به تن در قالب جاندار نيست

 

گرچه من گم گشته ام در صورت وبازار لفظ

اندكي تاخير بايد قدرت گفتار نيست

 

بس كه او ناز آمد و قيمت به كوه قاف برد

آنقدر من سعي كردم كوه را رهوار نيست

 

در پي او گفته اند اين ناكسان ما عاشقيم

خود خطا كردند آري چون سري بردار نيست

 

بس كه من دورش بگشتم سرخوش و مجنون منش

زاهدان گفتند كه آيا گردش پرگار نيست ؟

 

بر سر بازار واعظ كز غمش صدها بگفت

چون عمل ننمود جلوه ديگرم كردار نيست

 

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل یازدهم

 

 

حلقه رندان

 

ساقيا ديگر چگويم چون مرا خمار نيست

راحت جانم تو بودي اين كه رسم يار نيست

 

روي بگشا و بيا در حلقه رندان نگر

كز غمت جاني به تن در قالب جاندار نيست

 

گرچه من گم گشته ام در صورت وبازار لفظ

اندكي تاخير بايد قدرت گفتار نيست

 

بس كه او ناز آمد و قيمت به كوه قاف برد

آنقدر من سعي كردم كوه را رهوار نيست

 

در پي او گفته اند اين ناكسان ما عاشقيم

خود خطا كردند آري چون سري بردار نيست

 

بس كه من دورش بگشتم سرخوش و مجنون منش

زاهدان گفتند كه آيا گردش پرگار نيست ؟

 

بر سر بازار واعظ كز غمش صدها بگفت

چون عمل ننمود جلوه ديگرم كردار نيست

 

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل دهم

 

مرغ همایونی

 

از پرده برون آمد يارم قدحي در دست

فارغ ز خود و ياران از غمزه مستش مست

 

از غمزه روي او هم واله ام و شيدا

بيخود ز خود و هستي آمد بر ما بنشست

 

چون يار خوشم بنشست بگشود سر و رويش

بند دل من وا شد ، دل از بر من برجست

 

زلفين سياه او وان دام دوتاي او

جان از تن ما بركند و اندر سر زلفش بست

 

هيچست همه عمرم جز لحظه ديدارم

يك لحظه نمي خواهم از هرچه درعالم هست

 

پران نشود جلوه در جنت او ديگر

اين مرغ همايوني چون صيد نظر گشته ست

 

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل نهم

 

موی دوست

 

 

چشم خود گفتم ببندم تا ببينم روي دوست

محتسب داند كه من آشفته ام چون موي دوست

 

در جواني رنج تن من برده ام اكنون دلا

باش تا من هم ببوسم آن لب خوشبوي دوست

 

اندرين دشت معاني روح معني نيست ، ليك

ديده اي بايد كه بيند آن خم دلجوي دوست

 

باغ سر سبز دلت را خرمي آخر سزد

برف و سرما رفته،  بادا خرمي در كوي دوست

 

شرح حال دوستان را چون توانم باز گفت

اندرين ديدار اعدا هم شتابان سوي دوست

 

خوشه چين با صد هزاران گل بيامد با صفا

چون وفا  مي بايدش جلوه بياور خوي دوست

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل هشتم

ماه دل افروز

 

ديديم سر زلف و رخش را كه عيان است

اما چه بگوييم نه قابل به بيان است

 

تا چشم بيفتاد بدان ماه دل افروز

وين ديده بپرسيد كه او در چه مكان است؟

 

آواي خوشي گفت كه من ظاهرم ، اما

از ديده خود پرس كه او در چه گمان است!

 

بنشين به لب جوي و ببين آب روان را

چون گوي زمين چرخ زمان در دوران است

 

پيران جهان ديده بگفتند نصيحت

اي دوست مخور غم كه جهان در گذران است

 

اين حيله گر دهر عجب طرفه عروسيست

با اين كه كهنسال ولي تازه جوان است

 

با خواجه بگفتم كه بفرما سخني چند

از چرخش ايام كه بر ما نه عيان است

 

برگفت به ما خواجه شيراز كه جانا

ننمود به ما جلوه كه اين راز نهان است

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل هفتم

 

نغمه شیدا

 

مرغ ثنا گوي حق در دل ما جا گرفت

زين سبب  افغان ما نغمه شيدا گرفت

 

ناوك مژگان دوست جسم نحيفم بكشت

جان ز تنم چون رهيد ره سوي بالا گرفت

 

موي دلاويز يار از رخ او شد كنار

هر سحري گيسويش سلسله در پا گرفت

 

پير به مجلس كنون بي سر و دستار چون

موسم رقصيدن است قدرت برنا گرفت

 

كشتي صدق و صفا را چه سبب بي وفا

لنگر مهرش كشيد روي به دريا گرفت ؟

 

جلوه مجنون دلا كرد رها حلقه ها

از پس اين ماجرا زلف چليپا گرفت

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل ششم

 

غنچه خندان بيا

 

باز بهار آمده ،‌خيز و خرامان بيا

جان ز تن رفته را گوي به سامان بيا

 

در همه عالم نگر ،‌ روي دلارام بين

يار دل آرام من ، باز به بستان بيا

 

غنچه دهان برگشود در چمن و باغ و راغ

باغ دلم بي گل است ، غنچه خندان بيا

 

خنده زنان مي روي ،‌ بيخ و بنم مي كني

مقصد و مقصود من ، ‌قبله جانان بيا

 

عمر تبه كرده را هديه به جانان ببر

بو كه قبول افتدش ، خاطر شادان بيا

 

آب به چشمان نماند بار دگر گويمت

چشمه خشكيده ام ، زمزم عرفان بيا

 

من كه به خود نآمدم،زلف توام مي كشد

چند اسيري بري ، نوبت قربان بيا

 

آهوي بشكسته پا ،‌ تير سزاوار نيست

گر تو به خواهي زدن ، گوي به ميدان بيا

 

جلوه از آن قطره اي ، كز مي لعلت چشيد

سر به بيابان نهاد ،‌روي به سامان بيا

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل پنجم

 

غنچه خندان بيا

 

باز بهار آمده ،‌خيز و خرامان بيا

جان ز تن رفته را گوي به سامان بيا

 

در همه عالم نگر ،‌ روي دلارام بين

يار دل آرام من ، باز به بستان بيا

 

غنچه دهان برگشود در چمن و باغ و راغ

باغ دلم بي گل است ، غنچه خندان بيا

 

خنده زنان مي روي ،‌ بيخ و بنم مي كني

مقصد و مقصود من ، ‌قبله جانان بيا

 

عمر تبه كرده را هديه به جانان ببر

بو كه قبول افتدش ، خاطر شادان بيا

 

آب به چشمان نماند بار دگر گويمت

چشمه خشكيده ام ، زمزم عرفان بيا

 

من كه به خود نآمدم،زلف توام مي كشد

چند اسيري بري ، نوبت قربان بيا

 

آهوي بشكسته پا ،‌ تير سزاوار نيست

گر تو به خواهي زدن ، گوي به ميدان بيا

 

جلوه از آن قطره اي ، كز مي لعلت چشيد

سر به بيابان نهاد ،‌روي به سامان بيا

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل چهارم

پیران پارسا

 

بر سر خوشان عشق درود و سلام ما

يادش به خير صوفي صافي مرام ما

 

باز نظر چو بر رخ او ديده ور شود

از اوج آسمان بنشيند به كام ما

 

بر هر كرانه چون نگرم در وطن نماند

پيران پارسا كه دهند اين پيام ما:

 

يارب تو گوش گير و بدان مجلسم كشان

كانجا ز مهر باده بريزند جام ما

 

مكر و فسون مدم كه برازنده تو نيست

جايي كه هست مرشد عالي مقام ما

 

از قيل و قال مدرسه و پند بي عمل

پر شد دو گوش و هيچ نيايد كلام ما

 

بستيم زيركانه به فصل گلاب و گل

با ده زبان چو سوسن آزرده كام ما

 

آكنده شد جهان ز منيت ،‌عجب مدار

باز آي پير ما تو ببر ننگ نام ما

 

آنجا كه خواجه قامت سروش علم كند

آيد به جلوه سرو صنوبر خرام ما

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل سوم

 

زلف دلربا

 

 

همه هست آرزويم كه بگويم آشنا را

چه رها كني به شوخي سر زلف دلربا را

 

همه شب نهاده ام من سر خود بر آستانت

ز وجود خود بخوانم به خدا خدا خدا را

 

به رهت نشسته بودم كه نظر كني به حالم

چو شنيده ام كه سلطان نظري كند گدا را

 

نخورم ز هيچ  دامي دو سه دانة ريايي

كه نديده ام ز واعظ همه نور پارسا را

 

تو چنان لطيف و خوبي كه اگر به مجلس آيي

به كرشمه اي بگيري به دمي تو جان ما را

 

به هواي زلف مشكين برويم ار چه دانم

كه به گرد او نشايد كه رسد غزال پا را

 

چه خوشست حال جلوه كه جفاي كس نبيند

اگرم ببينم اما بكند وفا شما را

 

تو صبور باش و شادان ، ز قضاي او مگردان

سر خود ز آستانش كه خدا دهد رضا را

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل دوم

 

شور مستی

 

 

بديدم يك نظر او را كه شيدا مي كند ما را

به فرمان باشدش عقلم كه سودا مي كند ما را

 

دگر چشمي ندارم من ز ابر ديده ام هر دم

مگر پيراهن يوسف كه بينا مي كند ما را

 

خميده پشت بودم من كه تا نامش به ياد آمد

قد سروش بنازم من كه رعنا مي كند ما را

 

ز شور مستي اش بنگر كه در دل شعله اي بر زد

نشستن را نمي دانم كه بر پا مي كند ما را

 

من اول روز دانستم برون خواهد شدن روزي

غم عشقش ز دل يارا  كه رسوا مي كند ما را

 

تو گويي چشم بردوزم از آن يار دل افروزم

برو مجنونم اي واعظ كه ليلا مي كند ما را

 

غزل گفتن نمي دانم مگر تا جلوه فرمايد

گل رخسار نسرينش كه گويا مي كند ما را

 

 


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل نخست

ساقی

 

الا يا ايها الساقي بخوان افسانه بر دلها

كه اين افسون افسونگر، نهاد افسانه در دلها

 

همي من روي او خواهم ميان جمله صورتها

كجا نقاش چيني را توان خلق سلاسلها

 

بيا بستان تو اين جانم ، ولي بگشاي روي خود

ازيرا مهر خوبان بوده انجام مقابلها

 

ز خود ديدن حذر بايد ، تماما” جمله او ديدن

چنين گفته است پير ما ، نشيند بر سر دلها

 

شب و روزم شده فكرت , به هر جا  مي روم ذكرت

نگاهي ، از سر مهرت نما ، مهتر شمائلها

 

سلامت باد اي جلوه ، كه در گلزار روي او

غزل خواني و شادابي به بستانها و محفلها


 

نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت


آغاز سخن

دوست دارم که از احساسات پاکتان بهره برده و سروده هایم را با آن پیوند بزنم. امید که شیرینی احساستان کامم را نیز در بر بگیرد. از راهنماییهای خوبتان بهره ها خواهم برد و توشه ها خواهم اندوخت.

تمامی این غزلیات چند بار در مجلات و روزنامه های کشور چاپ شده است. مجلاتی مانند کیهان فرهنگی و بخارا و نامه پارسی و ... و روزنامه های جام جم و شرق و همشهری و اطلاعات و ....

ارادتمندتان

فربود شکوهی

جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه جلوه