
زبان بی زبانی
چه خرابم امشب ای دل، ز خمار دیدگانی
که بسوخت جان ما هم ز فروغ جاودانی
بگشای دست مهرت که به خواب در نبینم
که تو تشنهای رسانی بَرِ آب زندگانی
من بی خبر فتادم به کویر حیرت این سان
مگرم تو باز خوانی به درای کاروانی
اگرم که برگشایی تو ز چهره، چین زلفت
به دهان تنگ زیبد ، گُل بوسه بر نشانی
بخورم ز دست ساقی ز شراب ارغوانی
که به کوی می فروشان نخورند می نهانی
به بهار نغمه خواند سر شاخِ گُل ، چو بلبل
تو به بزم ما قدم نِه ، تو بخوان به شادمانی
به ترنم بهاران تو نگر به کوهساران
ز صدای جویباران چه خوش است زندگانی
برو ای فقیه رَستم ز تو کار در نبستم
چو خبر ندارم از خود ، تو مرا ز خود برانی!؟
به رهم میکفن این دَم که به دام در نیافتم
که چو گرگ دیده بالان ، تو هنوز می ندانی!؟
همه خوش دلم به این که به نوای مرغ یا حق
تو شبی به جلوه آیی به رخم به مهربانی
سخنی به بامدادان ، بَرِ دوست باز گفتن
چه لطیف باشد ای جان ، به زبان بی زبانی
جلوه - فربود شکوهی
چهارشنبه 25/02/1387 - تهران
بسیار دوست دارم ای جان که نظرتان را بدانم. هر آینه نه با زبان بی زبانی ام؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
خواجه نگهدار مرا
خواجه شیرین سخنم ، گفت به تکرار مرا
گوش مده، چشم منه، بند ز گفتار ، مرا
رو سیهام ، رو سیهام ، خواجه ز خود بی خبرم
توبه کنم ، توبه کنم ، راه ده این بار مرا
آمده بودم که نهم ، سر به رهت خواجه من
چشم سیه ، روی چو مه ، کرد گرفتار مرا
رهزن اهل هنرم ، بُرد به تاراج دلم
نیست مرا دین و دلی ، خواجه نگهدار مرا
ساقی خوش چهره ما ، خیز تو در مجلس ما
دست من و طُره تو ، گردش پرگار مرا
هیچ مخوان ، هیچ مگو ، کار دگر هیچ مکن
ای به فدایت دل و جان، بیش میازار مرا
جلوه کند چون رخ او ، کیست شود هم سر او؟
کیش شدم ، مات شدم ، بُرد دو صد بار مرا
من همه اویم چو کنون ، رخ بنمایم به جنون
هیچ نخواهم پس از این، عالم اسرار مرا
جلوه (فربود شکوهی)
دوست دارم که احساستان را درباره این غزل بدانم؟
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت
از همه دوستانی سپاسگزارم که به من مهر می ورزند و مرا در پناه مهرشان می گیرند.
غزل زیر پیشکش شان باد. شاد باشید.
کیش و مات
ای سرو قد سیمین ، مجلس به چه آرایی؟
لب گیری و رخ بوسی ، می نوشی و خودرایی
با کفر سر زلفت ، ایمان چه سبب پرسی؟
در کیش رخت ای جان ، ماتیم تماشایی
آن ناوک مژگان را ، بر چشم حسودان زن
چون روی نکو زیبد ، در چشم دلارایی
در هر گذر عمرم ، چون نیک نگه کردم
آیینه به آیینه ، روی تو به تنهایی
تا ساقی مه پیکر، پوشد گل رخسارش
گیرد ز رخش فالی ، هر کس به تمنایی
تا قرعه کرا افتد ، در نرد قمار او
دل در تپش انگیزد ، در شور به شیدایی
موری به سلیمان گفت ، در کف به چه می نازی؟
گفتش که مرا باد است ، بر گفت چه پروایی!
پیری که نهان داند ، لب بسته مگو باشد
زاهد ز چه می گوید ، اسرار به هر جایی؟!
بنگر که در این مجلس ، صد جلوه نهان باشد
من یوسف خود خواهم ، گویند: زلیخایی؟!
جلوه ( فربود شکوهی )
چقدر زیبا است که احساستان را از خواندن این غزل برای همه ما بیان بفرمایید:
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
هر روزتان نوروز باد نوروزتان پیروز باد
سرود رهایی
خوش آن سپیده دم بامداد نوروزی
كه موسم طرب است و نوید بهروزی
نسیم روح فزایی وزد ز كوی شما
خوشم به ساغر گلگون ز فتح و پیروزی
بخوان سرود رهایی تو با خروش بلند
اسیر فتنه مشو تا ادب تو آموزی
به مجلس طربش میروم به هر سویی
كه مست جام شرابم ز نكته اندوزی
ز سرو راز كمر قد دلبران بشنو
جهان و كار جهان جمله را بهم سوزی
جهان كهنه جوان شد تو نیز همت كن
ز جان و تن بدرآور تو بخت بد روزی
ز كنج غم بدرآ جلوه جان و دولت گیر
ز كشتزار محبت چو خوشه میدوزی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و ماتم است
باز ماه محرم رسیده است و شورش و غوغایی در جهان آدمیان در گرفته است. غوغایی که جز عشق بازان کوی او توانا به درک آن نیستند. غزل زیر را به همه آن بزرگواران و نیز ارادتمندان شان پیشکش می کنم.
درود فراوان بر امام حسین(ع) سرور و سالار شهیدان و خانواده و یاران با وفایش باد.
آشیان دل
گشادهای چو چشم خود ، تو مرغ جان خبر كنی
ز آشیان دل پَرَد ، اگر دمی نظر كنی
نشستهام به راه تو ، به صد امید تا كه تو
به صد كرشمه ، نوبتی ، به روی ما گذر كنی
تو خویشتن صنم كهای ، ز قامت قیام تو
به سجده آورند سر ، ملك كه تا نظر كنی
كسی ندیدهام زند به شاخ تر تبر چرا
به عمر در جوانیام تو خون من هدر كنی ؟
چنین به گفت پیر ما : به راه عشق بایدت
كه گوشوار عقل را ز گوش خود بِه دَر كُنی
نخورده مست گشتهای ز جام لعل فام او
اگر خوری تو بادهای هوای یكدیگر كنی
ببین ز كُشته پشته ها شدست در هوای او
برای دیدنش چرا ز كوی او حذر كنی ؟
شود دگر مگر رسد ز كوی یار جلوهای
بیا بگیر توشهای بدان سرا سفر كنی
جلوه - فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت

شوخ شیرین کام
بگذار تا ما بنگریم آن شوخ شیرین کام را
چون روز گردد این شبم از صبح رویش شام را
ای دل چو نرگس در چمن کز پای تا سر دیده شو
گر بنگری هر نوبتی آن سرو گل اندام را
گفتی مرا یک جرعه ای از کام میگونت دهی
پس کی وفا آخر کنی این وعده های خام را؟
آن زلف پرچینت مده بر باد در هر نوبتی
آخر دمی آرام ده این جان بی آرام را
باشد که امشب ساقیا آتش به جام می زنی
کز جوششش یادآوری پیران درد آشام را
صوفی به زیر خرقه می نوشد نهانی تا به کی ؟
من پیر سالوسی نیم دایم بگیرم جام را
عنقا ز بهر دانه ای چون صید گردد؟ حالیا
بر چین ز راه مرغ دل آن خال مشکین فام را
زان شیخ جامی کو خبر ز اسرار جام جم دهد
چون جم اگر چشمی نهی از روی دانش جام را
هر چند گوید هرزه گو بر لب تو خاموشی گزین
تیغی سزایش می دهد آن مرغ بی هنگام را
کز مهر باری این غزل خوانند در گوش فلک
بگذار تا جان بر کند بد گوی بد فرجام را
باری برانداز ای صنم آن پرده مه پوش را
کاین جلوه رسوا می کند آن شرک تقوا نام را
جلوه – فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
دوستان خبرگزاری برنا با بزرگواری یک غزل از سروده های جلوه را در سایت خبرگزاری درج کردند. جا دارد که از آن مهربانان سپاسگزاری نمایم.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع | لینک ثابت

امروز یک شنبه ۰۶/۰۸/۱۳۸۶ به سالن اجلاس سران کشورهای اسلامی- تهران برای شرکت در کنگره هشت صدمین زاد روز مولانای عزیز و خوب می روم.
دم در ورودی این قدر آدمی را می گردند و به سخن بچه های جبهه چک و خنثی راه می اندازند که از شرکت در این گونه نشستها هماره گریزانم. بیرون در حدود ۳۰ نفر چشم به راه ورود هستند که به خاطر نداشتن کارت دعوت حق شرکت در نشست مولانا را ندارند؟! گویی که مولانا از آن نژاد و طبقه ویژه ای است و اینان از نژادی دیگرند!
پس از بازرسی به درون سالن راهنمایی می شوم. جوان خوش سیمایی به من خوش آمد می گوید. شاد می شوم و در دل آموزش بر خورد انسانی را به کارکنان مسئول این گونه برنامه ها آفرین می گویم. ای کاش در دیگر مکانهای دولتی و نادولتی چنین برخوردهایی رواج یابد و به مشتریان و ... چنین کنند.
در سالن کسان شرکت کننده حدود ۱۰۰ نفر و بسیار خالی است.( تصویر برداری از تلویزیون به دوستش می گوید: کچلی سالن زیاد است!) از این کسان هم حدود ۵۰ نفر از مقامات سیاسی و ... و خبرنگاران رسانه ها و ... است! از مسئول حراست که کنارم ایستاده است می پرسم که چرا این سالن این اندازه خالی است و چرا مردم نیستند؟ می گوید که مسایل امنیتی باید به سختی رعایت شود. آخر اینها از مقامات بلند پایه کشور هستند و مردم را راه نمی دهند. بی اختیار یاد مرحوم یغمایی استاد ادبیات دانشگاه تهران افتادم. روزی او برای نشستی دعوت شد و به هنگام ورود دم در آن جا نشست. مجری برنامه در بلندگو گفت که استاد مقامتان بلند است و بیایید و بالا نزد ما بنشینید. ایشان هم با فروتنی پاسخ داد:" بالا آن جایی است که من می نشینم (و نه آنجایی که شما گفتید و هستید. بالا و بلند بودن همانا با مردم بودن و در کنار مردم بودن است). همین!"
به ساعتم می نگرم. خدا را سپاس که نشست در ساعت پیش بینی شده آغاز شد و آقای حداد عادل بر جای خود ( یعنی رییس نشست) نشست و آقای منصوری-خواننده قرآن را به خواندن آن فراخواند. به راستی قرآن را به زیبایی می خواند. غرق شنیدن صدای خواندن قرآنش شدم و در حال خود فرو رفتم که نفهمیدم که کی خواندنش به پایان رسید. بدون هیچ دیباچه ای مردی از جلوی چشمانم بر خواست و آرام بر صندلی رو به رویمان نشست و به ناگام صدای جادویی نی به آسمان برخواست.
فضای اندیشه ام از سخن مولانای بزرگ پر شد :
بشنو این نی چون حکایت می کند - وز جدایی ها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند - بر نفریم مرد و زن نالیده اند
و ...
حالم شگفت و نگفتنی است. یک چشم بر استاد ناهید نی نواز و چشم دیگر بر استاد ذوالفنون سه تار زن که در گوشه دیگری در کنارم نشسته و چشمانش را به آرامی بسته است و صدای تحریر استاد شجریان در گوش هوشم غوغای عشقبازانی به راه انداخته است که نشاید گفت.
تا این جای نشست به خوبی گذشت . اما پس از آن سخنرانی هایی که به درد عارف و عامی نمی خورند و در همه نشستها بازآوردی خسته کننده دارند . سخنرانها می گویند که مولانا از آن همه جهانیان است و کسی نمی تواند بگوید که مولانا از آن گروه ویژه ای است. یاد صحنه هنگام ورودم و قیافه هایی افتادم که التماس کنان اجازه ورود می خواستند و راهشان نمی دادند!!!!
برآنم که از مجلس به در شوم و با خود می گویم اگر مولانای خوب ما نیز این جا بود از مجلس بیرون می رفت و شاید با دیدن صحنه های ورودم اصلا وارد نمی شد! گفتم بمانم و ببینم که چه می شود.
نگاهی به کارت دعوت ۵ سطری نشست می اندازم. با دیدن سه نادرستی در آن حالم به هم می خورد و بهتر می بینم که از مجلس بیرون بروم.
حین بیرون آمدن باز با خود می گویم این نشستی که جهانی است و یک سوی آن سازمان جهانی یونسکو و سوی دیگر دولت ایران است چرا این اندازه در سطح پایینی برگزار می شود؟
مولانای مهربان کسی است که به راستی در اندیشه همه فارسی زبانان - چه بخواهیم و چه نخواهیم - چنان رخنه کرده است و بیرون شدنی نیست. از کودک دبستانی گرفته تا عارف وارسته برخی از واژگان و اصطلاحاتی را بازگو می کنند که از او است و شاید خود نیز ندانند.
این نشستی که امروز من می بینم گویا بیشتر به خاطر این است که بگویند ایران نیز کاری کرد و از ترکیه عقب نماند و گرنه اگر این جشن را به مردم واگذار کنند سراسر ایران شور و غوغا می شود.
زاد روز مولانا جشن ملی است.
مگر چه کم از جشن عاطفه ها دارد؟ مگر این همان مولانایی نیست که عاطفه هایمان را بر انگیخت! کیست که این غزل مولانا را شنیده و با آن اشک نریخته و زندگی نکرده باشد:
کجایید ای شهیدان خدایی؟ بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق ؟ پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی؟ بدانسته فلک را در گشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده ؟ کسی مر عقل را گوید کجایی؟
کجایید ای در زندان شکسته؟ بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده؟ کجایید ای نوای بی نوایی؟
در آن بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم کف کرد کین نقش سخن شد بهل نقش و بدل رو گر زمایی
بر آ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هرضیایی
بگذارید مردم خود با زبان مولانای جان چونان شبانان سخن بگویند و زندگی کنند:
ديد موسي يك شباني را به راه
كو همي گفت اي خدا و اي اله
تو كجايي تا شوم من چاكرت!
چارقت دوزم،كنم شانه سرت!
جامه ات شويم،شپش هايت كشم!!!
شير پيشت آورم اي محتشم!
دستكت بوسم بمالم پايكت!
وقت خواب آيد بروبم جايكت!
اي فداي تو همه بزهاي من
اي به يادت هي هي و هيهاي من
چرا چون موسی می شوند و سد راه مردمی کردن جشن مولانای خوبمان را می کنند؟
چرا برای آزادی زندانیان در بند - از تالار بزرگ کشور گرفته تا هنرمندان دولتی و نادولتی بهره گرفته می شود؟ و برنامه های چندین ساعتی تلویزیونی برگزار می شود و برای شرکت گسترده در این گونه مراسم - سپاس خدای را که کم نیز نیست- فراخوان داده می شود. اما برای آزادی ما انسانهای زندانی در بند نفس و تن هیچ خبری و کوششی نیست؟ بگذارید که مولانای بزرگ و چونان او ما را به خدا بخوانند. هنوز صدایش از پس هشت صد سال در گوش همه ما موج می زند :
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید. همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وز این مرگ مترسید
کر این خاک برآیید و سماوات بگیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید وز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
و ...
یک آن به خودم می آیم و می گویم کنگره بزرگداشت مولانای سترگ که در این جا نیست! اینان بر طبل ظاهرش می کوبند و چون موسی اند که به صورت عالم چسبیده اند:
کف دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
باید از آن گذشت. آن جا را بدرود می گویم. بدرودی که شایسته اش هستند و چون کنگره های دیگری که در یادها نماند این کنگره نیز فردا از یاد خواهد رفت و این نیز بگذرد.
اما و صد اما که هماره جشن مولانا در دلهای ما بر پاست و غزلخوان و پاکوبان و دست افشان بر آنیم.
---------------------------
راستی این خبر را هم بخوانید: http://www.tabnak.ir/pages/?cid=760
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
عید سعید فطر بر همگان فرخنده باد. پس از یک ماه روزه داری امیدوارم که به قول مولوی سرچشمه ذهنمان از کدری پاک شده باشد. ایدون باد. باز سرگرمیهای علمی و پرداختن به کارهای زندگی مجالی برایم نمی گذارد که به سرودن به پردازم . اما گاهی گریزی می توان زد و ... یکی از دوستان خواست که درباره یکی از اشعارم با توجه به نظر شاعران بزرگ مطلبی بنویسم. بهتر دیدم که غزلی تازه به قول مولانا ( هین سخن تازه بگو - تا دو جهان تازه شود) بگویم و درخواست این عزیز را هم پاسخ گفته باشم. از همین روی این غزل را به ایشان و دیگر دوست داران غزل هدیه می برم.
ناشنیده پند
ساقی سیم ساق ما ناز نما به ساز ما
سوز سه تار زلف تو هاتف کار ساز ما
ای گل خوش عذار من چهره خویش رو نما
سجده شکر آرمت اینت بود نماز ما
زلف بنفشه پر شکن می شود از نسیم تو
یاد کن از حریف می مطرب خوش نواز ما
سوز فراق عشق تو می زند آتشی به دل
این همه ره به سر شوم هر نفسی نیاز ما
پیر شدم چو استخوان ، بخت جوان شود مرا؟
باز نشیند آن هما گرچه بود فراز ما؟
زاهد خود پرست را آینه هدیه بر از آنک
کعبه نمی شناسدش ، خویش کجا؟ حجاز ما؟
دولت عشق می زند شب همه شب ندای جان
گوش بنه دمی بر آن کوک نما تو ساز ما
محرم راز ما نشد جلوه ناشنیده پند
شمع به سوزدت زبان فاش مکن تو راز ما
جلوه ( فربود شکوهی(
-------------------------------------------------
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
ماه رمضان فرصتی دست داد تا دوستان نویسنده و شاعرم را بار دیگر زیارت کنم. از همین جا از دوست مهربان آقای سید ضیا شفیعی که مرا برای شرکت در این جمع دوستانه دعوت کردند دوباره و چند باره سپاسگزاری می کنم.

جلوه - کت و شلوار خاکستری
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت
سلام غزلی با آغازینه زیر سرودم . احساستان چیست؟
سودای سر مستی
عمریست در بزم طرب ساقی نیارد جام را
سودای سرمستی سزد آن ماه سیم اندام را
از آب آتشگون بده ساقی مرا یک جرعهای
در راه عشق آن صنم باید بر آرم کام را
با محرمان ای ماه من محروم مهریم ای مهن
در آن حریم حرمتت جایی بده بد نام را
من گشته ام بیمار او چون چشم نرگس دارد او
هر لحظه تیغی می زند از موی خود اندام را
ای یوسف خوش نام ما سر وامکش از کار ما
در خشک سال معرفت فرمان بران ایام را
از یاد او آید مرا شوقی که زندان بشکنم
با ذکر نامش دم به دم صبحی بر آرم شام را
دارم طلب صد بوسه ای از کام لعلت پیش از این
گر میدهی روزی لبی پس میدهی یک وام را
حیف است چون من بلبلی گرد قفس گردم همی
چون سوسنم با ده زبان خامش نمایم کام را
از پا چو افتادی دلا با سر برو این راه را
دانم کز آن سوی فنا باشد خطر هر دام را
زین سان نگر گردم دگر دیگر شوم بار دگر
آیم به کویت در به در تا بشکنم این نام را
باد صبا بیرون نما از شام زلفش ماه را
آن جلوه غماز او از دل برد آرام را
با مطربان کوی تو رندان عالم سوز تو
از تشنگان گویم سخن ساقی بیار آن جام را
جلوه - فربود شکوهی
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
با همه گرفتاریها و کمبود وقتم غزل زیر از شب گذشته چنان بر من خیمه زده بود که نمی گذاشت کارم را انجام دهم. هم از این رو افزون بر نوشتن آن از مهر همه دوستان سپاسگزارم. این غزل را به همه شما خوبان پیشکش می کنم.
سر خویش گیر و بگذر
سر خویشتن ندارم که رها شوم ز مستی
به چه حالتم گسستی تو ز نیستی و هستی
چه قیامتی بر آید ز غریو عشق بازان
چو به مجلسی درآیی و زنی به شور دستی
تو به خویشتن نگه کن به درون برکه جان
پس از آن ملامتم کن که چرا به دل نشستی؟
اگرم روم به سوی سر زلفت ای عجب بین
من کوته آستین هم بکنم دراز دستی
صنما به روزگاران ز تو مهر مانده بر دل
به کجا توان برون شد چو تو عهد می شکستی؟
به کمند مهرت اندر تو نگر به صید لاغر
همه خوش دلم که آخر بکشی سرم تو دستی
بنگار بر دو چشمم ز خط غبار خطی
صنما تو مهر مگسل اگرم به خوار خستی
بنشین تو بر لب جو که گذشت عمر و اکنون
سر خم گشاد بادا ز پی اش خمار و مستی
غم این جهان نیارزد که نهی تو سر به زانو
بگشا گره ز ابرو و بکن گشاده دستی
مشنو تو پند زاهد سر خویش گیر و بگذر
که از این گذر توانی برهی ز خود پرستی
تو مرا مگوی جلوه که طریق عقل پویم
تو از این چه سود کردی که بتی نمی پرستی؟
جلوه - فربود شکوهی
دوست داریم که احساستان را بدانیم...
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع شعر | لینک ثابت
سایت ققنوسان که سایتی ادبی و هنری است دو غزل از جلوه را درج کرده است. در همین جا از این عزیزان سپاسگزاری می کنم.
نوشته شده توسط فربود شکوهی - جلوه در ساعت موضوع خبر | لینک ثابت